دکتر محمد تيجاني
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
  • عنوان :  
  • چكيده انديشه ها  
  • نویسنده :  
  • دكتر تيجاني   
  • تعداد بازدید :  
  • 120  
  •  فهرست کتاب
  • فصل سوم : اصحـاب

    يـعـنى : (( (خداوند در مواقع فراوانى شمارا يارى كرد از جمله :)روز ((حنين )) كه لشكر بسيارتان مغرورتان ساخته بود, آن لشكر بزرگ هرگز به كارتان نيامد وزمين با آن بزرگى بر شما تنگ آمد در نـتـيـجـه هـمـه شـمـا پـا بـه فـرار گـذاشـتـيـد واز صـحـنه جنگ در رفتيد آنگاه خداوند آرامـش وطـمـانـيـنـه اش را بـر رسـول ومـؤمنان نازل كرد ولشكريانى فرو فرستاد كه شما آنهارا نمى ديديد تا بالاخرة كافران را سخت عذاب كرد واين هم كيفر كافران است )).
    جالب اينجاست كه ((ابو قتاده )) مى گويد:.
    مـسـلمانان پا به فرار گذاشتند, من هم با آنها فرار كردم , ناگهان ((عمر بن خطاب )) را در ميان مردم يافتم , به او گفتم : اين مردم را چه شده است ؟ گفت كار خدااست ((156)) !!.
    9 ((ابن عباس )) مى گويد:.
    در روز چهارم ذى الحجه پس از انجام عمره پيامبر اكرم (ص )اعلام كردند كه زنانتان بر شما حلال هـسـتـند, يكى از ما وقتى به سرزمين ((منا)) رفته بود نتوانست شهوتش را كنترل كند وقتى اين خبر به رسول خدا(ص ) رسيد حضرت به سخنرانى ايستاد وفرمود:.
    ((شنيدم چنين وچنان مى گوئيد, به خدا سوگند من از شمانيكوكارتر وبا تقواترم )) ((157)).
    10 ((انس بن مالك )) مى گويد:.
    وقتى خداوند مقدارى از اموال قبيله ((هوازن )) را به رسول خدا(ص ) غنيمت داد, حضرت آن را به مردانى از ((قريش )) بخشيد,برخى از انصار گفتند:.
    خـدا پـيـامـبـرش را بـبـخـشـد, به ((قريش )) مى بخشد ومارا رها مى كنددر حالى كه خونشان از شمشيرهايمان مى چكد, رسول خدا(ص )آنهارا در جائى گردآورده فرمود:.
    ((مـن بـه آنها كه تازه مسلمان شده اند چيزى بخشيده ام , آيا راضى نمى شويد كه آنها با مالهايشان بروند وشما با رسول خدا؟)) ((158)).
    11 پـيامبر اكرم (ص ) از وصل كردن روزه به روزه روز ديگر نهى فرمود اما اصحاب آن را نپذيرفتند وروزه ها را به هم وصل مى كردند ((159)).
    د : اصحاب وتغيير سنت پيامبر9
    1 ((بـرا بـن عـازب )) گويد: ما پس از پيامبر(ص ) چه كارها كرديم وچه انحرافها در دين به وجود آورديم ((160)).
    2 ـ ((انـس بـن مالك )) گويد: هيچيك از احكام شريعت رانمى شناسم كه بدون تغيير باقى مانده باشد به جز نماز واين نماز هم ضايع شده است ((161)).
    3 ـ ((ابـو سـعيد خدرى )) به ((مروان )) كه امير مدينه بود اعتراض مى كند كه چرا بر خلاف سنت پـيـامـبـر(ص ) خـطـبـه عـيـدرا قـبـل از نـمـازمـى خـوانـى ؟ گـفـت : چون مردم پس از نماز نمى نشينند ((162)).
    علتش هم اين بود كه خطبه بالعن على واهل بيتش ختم مى شد.
    4 ـ رسول خدا(ص ) اطاق بوريائى را براى نماز خواندن فراهم كرد, برخى از مسلمانان نيز همراه او نماز خواندند, يكى از شبها رسول خدا(ص ) دير كرد وتشريف نياوردند, مردم سر وصداراه انداختند وباسنگ به در خانه كوبيدند حضرت ناراحت شده به آنان فرمود:.
    ((آنـقـدر رفـت وآمـد كـرديـد كـه خـيال كردم (اين نماز مستحبى ) برشما واجب شده پس نماز مستحبى را در خانه بخوانيد)) ((163)).
    5 ـ ((عمر)) در ايام خلافتش مردم را براى به جماعت برگزار كردن نماز مستحبى (صلاة تراويح ) گرد هم مى آورد ومى گفت : چه بدعت خوبى ! ((164)).
    6 ـ ((ابـو الـدردا)) مى گويد: به خدا قسم چيزى از سنت پيامبر(ص ) نمى يابم جز اينكه همه با هم نماز مى خوانند ((165)).
    هـ : برخورد اصحاب با يكديگر
    اين موضوع در بخش دوم اين فصل مشروحا بررسى خواهدگرديد.
    بخش دوم : بررسى احوالات برخى از اصحاب
    الف : ((ابوبكر)):
    موارد تخلفات او به اختصار از اين قراراست :.
    1 ـ گـروهى از ((بنى تميم )) در سال نهم هجرى بر پيامبر(ص ) واردشدند, ((ابوبكر)) و((عمر)) هر كدام به فردى اشاره كردند كه پيامبر(ص )اورا اميرشان سازد, آن دو آنقدر در محضر حضرت با يكديگر مخالفت كرده وسروصدايشان بالا رفت تا جائى كه اين آيه شريفه نازل شد:.
    (يـا ايـهـا الـذيـن امـنـوا لا تـرفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهرواله بالق ول كجهر بعضكم لبعض ) ((166)).
    يـعـنى : ((اى مؤمنان , صدايتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيدوهمانگونه كه با يكديگر بلند سخن مى گوئيد با پيامبر سخن مگوئيد)) ((167)).
    2 ـ تخلف از حضور در سپاه ((اسامة )) ((168)).
    3 ـ جسد پيامبر(ص ) را رها كرده , براى رسيدن به خلافت به سوى ((سقيفه )) شتافت .
    4 ـ ((عايشه )) گويد:.
    ((فاطمه ميراث خود در ((مدينه )) و((فدك )) وباقيمانده خمس را از((ابوبكر)) طلب كرد, اما وى از پـرداختن آن به فاطمه خوددارى كرد,فاطمه بر ((ابوبكر)) خشمگين شد وبا او قهر كرد وحرف نزد تا روزى كه از دنيا رفت )) ((169)).
    جالب اينجاست كه همين ((بخارى )) مى گويد:.
    ((پس از رحلت پيامبر(ص ) ((جابر بن عبداللّه )) ادعا كرد كه آن حضرت به او وعده دادن چيزهائى را داده بود, ((ابوبكر)) سه باردستش را پر كرد ودر هر نوبت پانصد درهم به او داد)) ((170)).
    آيا كسى نيست از ((ابوبكر)) بپرسد:.
    چرا ادعاى ((جابر)) را بدون هيچ گواهى تصديق كردى اما ادعاى زهرا((س ))را خير؟!.
    آيا ((جابر)) با تقواتر وراستگوتر از آن حضرت بود؟! در حالى كه :.
    به شهادت آيه تطهير زهرا((س )) معصوم است .
    به فرموده رسول خدا(ص ) فاطمه ((س )) سرور زنان است ((171)).
    به فرموده رسول خدا(ص ) فاطمه ((س )) سرور زنان اهل بهشت است ((172)).
    فاطمه پاره تن رسول خداست ((173)).
    چرا شهادت على (ع ) و((ام ايمن )) در تاييد سخنان زهرا((س ))رانپذيرفتى ؟.
    ((بخارى )) نقل مى كند كه :.
    ((قـوم ((بـنـى صـهـيـب )) ادعـا كـردنـد كـه رسـول خـدا دو منزل ويك اطاق را به ((صهيب )) بـخـشـيده است , ((مروان )) گفت : چه كسى به نفع شماگواهى مى دهد؟ گفتند: ((ابن عمر)), وى را طـلـبـيد, واو هم گواهى داد كه پيامبر دو منزل ويك اطاق به ((صهيب )) داده است , آنگاه ((مروان )) بر اين گواهى صحه گذاشت وبه آنان بخشيد)) ((174)).
    آيا فرزندان ((صهيب )) در ادعايشان راستگوتر از دختر گرامى رسول خدا(ص ) هستند؟!.
    يا گواهى ((عبداللّه بن عمر)) قوى تر ومحكم تر از گواهى على و((ام ايمن ))است ؟!.
    يا اينكه ((عبداللّه بن عمر)) مورد اطمينان دستگاه حاكمه است ولى على خير؟!.
    5 ـ ((ابوبكر)) به پيامبر(ص ) نسبت داد كه آن حضرت فرمود:.
    ((ما پيامبران ارث نمى گزاريم )) ((175)).
    وحال آنكه :.
    قرآن كريم صراحتا مى فرمايد: (وورث سليمان داود) ((176)).
    يعنى : ((سليمان از داود ارث برد)).
    چـرا ادعاى ((ابوبكر)) قبول مى شود اما سخن فاطمه وعلى كه ازاهل بيت هستند رد مى گردد؟ شـايـد بـه خـاطـر اينكه او حاكم است ! درحالى كه نماز ((ابوبكر)) و((عمر)) و((عثمان )) وتمامى اصـحـاب وجـميع مسلمانان پذيرفته نمى شود مگر اينكه بر محمد وآل محمد(ص )صلوات ودرود بفرستند ((177)).
    ((عـبداللّه بن عمر)) مى گويد: رسول خدا(ص ) به همسرانش صدبار شتر از محصولات ((خيبر)) مـى بـخـشـيد, ((عمر)) ((خيبر)) را تقسيم كردوهمسران حضرت را مخير كرد كه مقدارى از آب وزمـين به آنها بدهد ياهمان برنامه پيامبر(ص )را اجرا كند كه برخى زمين را اختيار كردندوبرخى ديگر بار شتررا, ((عايشه )) هم زمين را برگزيد)) ((178)).
    اگـر پيامبر(ص ) ميراث باقى نمى گذارد, چگونه همسرانش ازجمله ((عايشه )) ارث مى برند ولى دخترش فاطمه ((س )) خير؟!.
    6 ـ ((ابـوبـكر)) ((خالد بن وليد)) را به ((يمامه )) به سوى ((بنى تميم ))فرستاد, ((خالد)) پس از فـريـب دادن وبـسـتن دستهايشان به جرم درنگ درپرداختن زكات گردنشان را زد و((مالك بن نـويـره )) صـحـابـى جـلـيل القدركه رسول خدا(ص ) در اثر اطمينان به وى , اورا مامور گرفتن حقوق قومش كرده بود به قتل رسانده وهمان شب با همسر ((مالك )) زنا كرد.
    اولا ((ابـوبـكـر)) ((خـالـد))را هـيـچـگـونـه مـجـازاتـى نـنمود وگفت : ((اواجتهاد كرد وخطا نموده است )) ((179)) !!!.
    ثانيا ((ابوبكر)) خودش چنين فرمانى را صادر كرده بود, ((ابوهريره )) از او نقل مى كند كه گفت :.
    (( بـه خـدا قسم , هر كس را كه بين نماز وزكات فرق بگذاردمى كشم , زيرا زكات حق مال است , به خـدا سـوگـنـد اگر زكاتى را كه درزمان پيامبر(ص ) پرداخت مى كردند ولو به مقدار كم به من ندهند با آنهاكار زار خواهم كرد)) ((180)).
    ثالثا تمامى صحاح اهل سنت نقل كردند كه كشتن كسانى كه ((لااله الا اللّه )) مى گويند حرام است از جمله :.
    ((مـقـداد)) به رسول اللّه (ص ) عرض كرد: اگر با يكى از كفار درحال جنگ برخورد كردم , در اين حال او با شمشيرش يكى از دو دستم را قطع كرد, آنگاه در پشت درختى پناه برد وگفت : من براى خـدامـسلمان شدم , آيا در اين صورت جايزاست اورا بكشم ؟ فرمود: اورانكش , گفتم او اول دست مرا بريد وآنگاه چنين گفت , فرمود نكش )) ((181)).
    رابعا هيچكس نگفته كه منع زكات موجب كفر وارتدادمى شود.
    برخى مى گويند اينها از اسلام برگشته بودند, لذا مى بايست كشته مى شدند!.
    مـى گـوئيـم : مـگر اينها با ((خالد بن وليد)) نمازرا به جماعت نخواندند؟ مگر خود ((ابوبكر)) ديه مالك را از بيت المال پرداخت نكردومعذرت خواهى ننمود؟.
    خـامـسـا در زمـان پيامبر(ص ) ((ثعلبه )) از پرداختن زكات امتناع ورزيد حتى آن را منكر شد, اما رسول خدا(ص ) نه با او جنگيد, نه اوراكشت ونه اموالش را به زور گرفت , اگر چه توان تمامى اين كارها راداشت .
    7 ((ابـوبـكـر)) دسـتـور داد پـانصد حديث از پيامبر(ص ) را آتش بزنند ((182)) واز نقل حديث آن حضرت جلوگيرى مى كرد.
    8 كـار خـلافـت بعد از خودرا ميان اصحاب به شورى نگذاشت آنچنان كه اهل سنت درباره خلافت اعـتـقـاد دارنـد بلكه ((عمر))را به عنوان جانشين خويش انتخاب كرد, ووقتى با اعتراض اصحاب مـواجه شد كه چرا يك انسان خشن تندخو را بر ما مسلطمى كنى ؟ گفت : ((بهترين آفريدگان را مسلط كردم )) ((183)).
    9 حضرت زهرا((س ))را به خشم آورد در حالى كه پيامبر(ص )فرموده بود:.
    ((هـر كـه اورا بـه خـشـم آورد مـرا بـه خـشـم آورده , وهـر كـه مرا به خشم آورد خدارا به خشم آورده است )) ((184)).
    وتا روزى كه از دنيا رفت با او حرف نزد ((185)).
    وفرمود: ((به خدا قسم پس از هر نمازى كه مى خوانم تورا نفرين مى كنم ((186)).
    10 از پرداخت سهم ((مؤلفه قلوبهم )) خوددارى نمود ((187)).
    11 از همه مهمتر اين كه : فرمان پيامبر(ص ) درباره خلافت وولايت على (ع )را زير پا نهاد.
    در پايان خوب است اين دو گفتاررا هم از او بشنويد:.
    گفتار اول پيش از مرگ از كارهايش اظهار ندامت كرده مى گفت :.
    ((به خدا قسم , تاسف نمى خورم جز براى سه كارى كه انجام دادم واى كاش انجام نمى دادم :.
    اى كاش به خانه فاطمه كارى نداشتم وآن را نمى گشودم , اگر چه با اعلام جنگ آن را بر من بسته بودند.
    اى كاش ((فجائه سلمى )) را مى كشتم يا آزادش مى كردم ولى اورابه آتش نمى كشيدم ((188)).
    واى كـاش در روز ((سـقـيـفـه )) كـاررا بر عهده يكى از آن دو مرديعنى ((عمر)) و((ابو عبيده )) مى گذاشتم تا او امير مى شد ومن وزير مى گشتم )) ((189)).
    گفتار دوم هنگامى كه به پرنده اى برفراز درختى مى نگريست چنين گفت :.
    ((خـوشـا بـه حال تو اى پرنده , ميوه مى خورى وبر درخت مى نشينى , نه حساب وكتابى دارى ونه عـقـاب وعذابى , اى كاش من هم در كنار راه بر درختى بودم وشترى بر من گذشته مرا مى خورد وسپس همراه با سرگين آن خارج مى شدم وهرگز از بشر نبودم )) ((190)).
    ب : ((عمر))
    برخى از تخلفات اورا اينگونه نقل كرده اند:.
    1 اعتراض به نوشتن وصيت پيامبر(ص ) ونسبت هذيان نعوذباللّه به آن حضرت دادن ((191)).
    2 ـ در جـريـان صلح ((حديبيه )) با پيامبر(ص ) مخالفت كرده ,اينگونه با آن حضرت سخن گفت , خودش مى گويد:.
    ((پرسيدم : آيا تو واقعا پيامبر خدا نيستى ؟.
    فرمود: بلى .
    پرسيدم : آيا ما بر حق ودشمن ما بر باطل نيست ؟.
    فرمود: بلى .
    گفتم : پس چرا دينمان را به ذلت واداريم ؟.
    فرمود: من پيامبر خدايم وهرگز اورا نافرمانى نمى كنم , واو ياروناصر من است .
    گفتم : آيا توبه ما وعده نمى دادى كه به خانه خدا مى آئيم وطواف مى كنيم ؟.
    فرمود: آرى , اما آيا به تو گفتم كه همين امسال مى آئيم ؟.
    گفتم : نه .
    فرمود: تو به آنجا مى آئى وآن را طواف خواهى كرد.
    سـپـس نـزد ((ابـوبـكـر)) آمـدم پـس از طرح همان سؤالات او گفت : اى مرد, او پيامبر خداست وپروردگارش را عصيان نمى كند, خداوند هم ياور اوست , پس از از او اطاعت كن , به خدا سوگند كه او برحق است )) ((192)).
    3 ـ به جماعت برگزار كردن نماز مستحب ((193)).
    4 ـ مـتـعـه زنان ومتعه حج ((194)) را كه در زمان پيامبر(ص ) و((ابوبكر))وحتى مدتى از خلافت خودش حلال بوده وبه آن عمل مى شد, تحريم كرد واينگونه اعلام نمود كه :.
    ((دو متعه در دوران رسول اللّه آزاد بودند, ولى من از آنها نهى مى كنم وكسى كه آنهارا انجام دهد عقاب مى نمايم )) ((195)).
    جالب اينجاست كه فردى از ((عبداللّه بن عمر)) در مورد متعه حج سؤال كرد, گفت : حلال است .
    سؤال كننده گفت : ولى پدرت از آن نهى كرده است .
    ((فـرزنـد عمر)) پاسخ داد: اگر مطلبى را پدرم نهى كند ولى پيامبر(ص ) آن را نپذيرد, من فرمان پدرم را پيروى كنم يا فرمان پيامبررا؟.
    آن مرد گفت : بلكه فرمان پيامبررا ((196)).
    5 ـ او نـيـز هـمچون خليفه اول از بازگو كردن احاديث پيامبر(ص )جلوگيرى كرد, ((قرظة بن كعب )) مى گويد:.
    ((عـمـر)) مـارا بـه ((كـوفـه )) فـرستاد, به هنگام مشايعت تا محلى به نام ((صرار)) آمد وگفت : مـى دانـيـد چرا همراه شما آمدم ؟ گفتيم : لابد به خاطراينكه صحابى مى باشيم , گفت : نه , بلكه مـطـلبى را مى خواهم با شما درميان بگذارم , شما به سوى قومى فرستاده مى شويد كه نواى قرآن درسـيـنـه هـاشـان نـوائى چون ديگ جوشان دارد, وقتى شمارا ببينند, به سويتان گردن كشيده مى گويند: اصحاب محمد آمده اند, پس هشيارباشيد كه از رسول اللّه كمتر روايت نقل كنيد.
    وقتى ((قرظه )) به آن ديار وارد شد مردم از او احاديث پيامبرراطلب مى كردند ولى وى مى گفت : ((عمر)) مارا نهى كرده است ((197)).
    حتى روزى از مردم خواست كه احاديثى كه نزد آنان هست رابياورند, وقتى آوردند فرمان داد همه را آتش زدند ((198)).
    6 ـ قرآن كريم پس از بيان وجوب طهارت از جنابت مى فرمايد:.
    ـ ( فلم تجدوا ما فتيمموا صعيدا طيبا) ((199)).
    يعنى : ((اگر آبى نيافتيد با خاك پاك تيمم كنيد)).
    امـا ((خـلـيـفـه دوم )) بـا صراحت در برابر اين فرمان الهى مى ايستدودرباره جنبى كه آب ندارد مى گويد نماز نخواند, بشنويد:.
    ((شـخصى نزد ((عمر)) آمد وگفت : من جنب شدم وآب براى غسل نيافتم , عمر گفت : پس نماز نخوان , ((عمار)) كه در آنجا حاضر بود گفت :يادت نمى آيد كه من وتو در سريه اى ((200))
    بوديم وجـنـب شـديـم ولى آبى نيافتيم , تو نماز نخواندى اما من خودرا در خاك غلطاندم ونمازخواندم , سپس پيامبر(ص ) فرمود: كافى بود كه با دو دست بر صورت ودستهايت مسح مى كردى .
    ((عمر)) گفت : اى ((عمار)), از خدا بترس !.
    ((عمار)) گفت : اگر نمى گذارى هيچ حرفى در اين موردنمى زنم )) ((201)).
    هـمـيـن اخـتـلاف بـين ((ابوموسى )) و((فرزند عمر)) اتفاق مى افتد,((ابوموسى )) به گفتگوى ((عمار)) با ((عمر)) استشهاد مى كند وآن را سندسخن خود قرار مى دهد كه ((عبداللّه )) در جواب وى مى گويد:.
    ((مگر نديدى كه عمر از اين سخن قانع نشد))!!!.
    وى على رغم صريح آيه قرآن وسنت نبوى چنين مى گويد:.
    ((اگر به آنها اجازه داده شود فردا هوا كه سرد شد نيز مى خواهندتيمم بكنند)) ((202)).
    7 قرآن كريم درباره مصرف زكات مى فرمايد:.
    ـ (انما الصدقات للفقرا والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم ) ((203)).
    يعنى : ((صدقات اختصاص دارد به : فقيران , مستمندان , كارمندان بخش زكات , تاليف قلوب و)).
    اما ((عمر)) سهم ((مؤلفه قلوبهم ))را قطع كرده حتى وقتى ((ابابكر))در نامه اى دستور پرداختش را مى دهد, ((عمر)) نامه را پاره كرده به آنهامى گويد:.
    ((هيچ نيازى به شما نداريم , چرا كه خدا اسلام را عزت بخشيده واز شما بى نيازمان كرده است )).
    وقتى آنها نزد ((ابوبكر)) باز مى گردند وبه وى مى گويند: ((آياتوخليفه اى يا او))؟.
    مى گويد: ((او ان شااللّه )) ((204)).
    8 ((ابن عباس )) مى گويد:.
    ((طـلاق در دوران رسول خدا(ص ), و((ابوبكر)) ودو سال ازخلافت ((عمر)) ولو بالفظ سه طلاق باشد يك طلاق محسوب مى شد,ولى ((عمر بن خطاب )) گفت : مردم در امرى كه به آنان مهلت داده شـده عـجـله مى كنند, خوب است اين كاررا يعنى سه طلاق را امضا كنيم وبپذيريم , آنگاه اين كاررا امضا نمود وپذيرفت )) ((205)).
    از آن بـه بـعـد اگـر كسى حتى يك بار بالفظ ((سه طلاقه )) همسرش راطلاق مى داد بر او حرام مـى شـد وديـگـر نـمـى توانست با او ازدواج كندمگر آنكه شوهر ديگرى كند وآن شوهر اورا طلاق بدهد ((206)).
    9 ـ تخلف از حضور در سپاه اسامه ((207)).
    10 اضـافه كردن جمله ((الصلاة خير من النوم )) يعنى : ((نماز ازخواب بهتراست )), در اذان صبح , چـرا كـه وقـتـى خـليفه دوم در خواب بودمؤذن وى را با اين جمله بيدار كرد, او هم از اين سخن خوشش آمدوگفت : حتما در اذان صبح آن را تكرار كنيد ((208)).
    11 ـ با اجراى حد بر ((خالد بن وليد)) مخالفت كرد ((209)).
    12 جـانـشـيـنـى خودرا به شوراى شش نفره اى واگذار كرد كه نه مستند به نصب الهى است ونه انتخاب مردمى ((210)).
    13 تهديد به آتش زدن خانه حضرت زهرا ((س )) ((211)).
    14 اعتراض نكردن به خلافهاى ((معاويه )):.
    وقتى به او شكايت مى كنند كه ((معاويه )) لباس ابريشمى مى پوشدوانگشتر طلا در دست دارد, با اينكه پيامبر(ص ) آن دورا بر مردها حرام كرده است , مى گويد:.
    ((وى را رها كنيد زيرا او كسرى وشاه عرب است )) ((212)).
    واين هم نهايت آرزويش كه مى گويد:.
    ((اى كـاش گـوسفندى در خانواده ام بودم كه هرگاه بخواهند مرافربه كنند تا پس از فربه شدن وزيـارت دوسـتـانـشـان مـرا مـى كـشتندوقسمتى از گوشتم را كباب كرده وقسمتى را خشك مى كردند وسپس مرا مى خوردند وچون مدفوع خارج مى شدم وبشر نبودم )) ((213)).
    ج : ((عثمان ))
    سيره او برهمگان روشن است , لذا به گوشه اى از كردارهايش اشاره مى كنيم :.
    1 ((سالم بن عبداللّه )) از پدرش نقل مى كند كه :.
    ((رسـول خدا(ص ) در منى واماكن ديگر نماز مسافررا دو ركعتى بجاى آورد, ((ابوبكر)) و((عمر)) نيز نمازرا شكسته خواندند, عثمان هم در آغاز خلافت اينچنين خواند, بعد دستور داد كه بايد تمام بخوانند)) ((214)).
    2 ـ ((عمران بن حصين )) مى گويد:.
    ((پـشـت سر على نماز خواندم , اين نماز مرا به ياد نمازى انداخت كه با رسول اللّه (ص ) ودو خليفه يعنى ((ابوبكر)) و((عمر)) خوانده بودم , بااو كه بودم هرگاه به سجده مى خواست برود يا از سجده سر بر داردتكبير مى گفت )).
    راوى مى گويد: اى ((ابو نجيد)) اولين كسى كه اين تكبيررا ترك كرد كه بود؟ گفت : ((عثمان )) بود, زيرا پير شده بود وصدايش ناتوان بودلذا ترك كرد)) ((215)).
    3 ـ اصحاب رسول خدا(ص ) را به جرم اعتراض به بخششهاى بى حسابش به ((بنى اميه )) مورد آزار قرار مى داد, از جمله :.
    تبعيد جناب ((ابوذر)) كه منجر به شهادتش شد.
    فرمان تبعيد جناب ((عمار)) وزدن او كه منجر به فتق وى گرديد.
    تهديد حضرت على (ع ) به تبعيد.
    زدن ((عبداللّه بن مسعود)) كه منجر به شكسته شدن يكى ازدنده هايش شد.
    ((بلاذرى )) مى گويد:.
    ((وقـتـى خـبر مرگ ((ابوذر))را به ((عثمان )) دادند گفت : خدا رحمتش كند, ((عمار)) گفت : آرى , از تـمـامـى وجـودمـان بـرايـش طـلـب رحمت مى كنيم , ((عثمان )) رو به او كرد وگفت : اى ((216)) آيا فكر مى كنى از تبعيد اوپشيمانم ؟! آنگاه دستور داد محكم به دهان ((عمار)) بكوبند سپس گفت :توهم به او ملحق شو!.
    وقـتـى ((عـمـار)) آمـاده حـركـت شـد قـبيله ((بنى مخزوم )) نزد على آمدند واز او خواستند با ((عثمان )) در اين مورد گفتگو كند, على به اوگفت :.
    اى ((عـثـمـان )), از خـدا بـتـرس , تـو مـرد نيكى از مسلمانان را تبعيدكردى تا از دنيا رفت , الان مى خواهى مرد صالح ديگرى را چون اوتبعيد نمائى ؟!.
    گفتگو ميان آن دو در گرفت تا اينكه ((عثمان )) به على گفت :.
    تو از او به تبعيد سزاوار ترى !!.
    على گفت : اگر مى خواهى اين كاررا هم بكن .
    مهاجرين جمع شده نزد ((عثمان )) رفتند وبه او گفتند:.
    اين كه نمى شود! هر كس با تو حرفى بزند فورا اورا طرد وتبعيدمى كنى !!.
    آنگاه ((عثمان )) دست از ((عمار)) برداشت )) ((217)).
    4 ـ وقتى خلافت به ((عثمان )) مى رسد, ((ابوسفيان )) به ((بنى اميه ))مى گويد:.
    ((خلافت را مانند توپ به يكديگر پاس دهيد, اى ((بنى اميه )) قسم به كسى كه ((ابوسفيان )) به او سوگند ياد مى كند كه نه بهشتى هست ونه جهنمى )) ((218)).
    ((انس )) مى گويد:.
    ((ابـوسـفـيـان )) هـنـگامى كه نابينا شده بود, روزى بر ((عثمان )) (در ايام خلافتش )) وارد شده پرسيد: كسى اينجا نيست ؟ گفتند: نه (يعنى غريبه اى نيست ), گفت : خداوندا, كاررا مانند دوران جـاهـلـيـت قـرار ده وحـكومت را غاصبانه ساز وتمام كوه ودشتهاى زمين را براى بنى اميه فراهم نما)) ((219)).
    5 ـ مـهـاجر وانصاررا از حكومت كنار گذاشته ((بنى اميه )) را روى كار آورد كه منجر به اعتراض اصحاب گرديد ((220)).
    بـالاخـره كـار ((عـثمان )) به جائى مى رسد كه مسلمين اورا مى كشندوتا سه روز اجازه دفن اورا نـمـى دهـنـد وبعد از آن اورا در گورستان يهوديان دفن مى كنند كه بعدها ((بنى اميه )) آن را به ((بقيع )) ملحق نمودند ((221)).
    اهـل سنت در توجيه تمامى خلافهاى ((عثمان )) از قول پيامبر(ص ) خطاب به او نقل مى كنند كه فرمود:.
    ((هر كارى مى خواهى انجام بده كه از امروز هيچ گناهى تو رازيان نمى رساند)) ((222)).
    د : ((عايشه ))
    اهل سنت تنها او را ((ام المؤمنين )) مى خوانند ونيمى از دين خودرا از او مى دانند, نگاهى گذرا به كـتـب روائى اهـل سـنـت حـجـم عـظـيم روايات نقل شده توسط وى را آشكار مى سازد بنابراين شايسته است به عملكردش نظرى شود.
    1 يك روز پيامبر(ص ) از خديجه نام برد, عايشه گفت :.
    ((مـرا بـا خـديـجـه چـه كـار؟! او پـيـرزنـى فـرتوت بود, خداوند براى توزنى بهتر از او جايگزين نموده است )) ((223)).
    2 ـ ((عايشه )) مى گويد:.
    ((صفيه )) همسر پيامبر(ص ) غذائى براى آن حضرت فرستاد درحالى كه پيامبر(ص ) در آن هنگام نـزد من بود, وقتى كنيزك از طرف ((صفيه )) آمد وغذا را آورد, تا اورا ديدم لرزه اى بر اندامم افتاد كـه حـواسم را از دست دادم آن ظرف را شكستم وبيرون انداختم ,پيامبر(ص ) به من نگريست , من خشم وغضب را در نگاهش دريافتم ,فورا گفتم : پناه مى برم به رسول خدا كه امروز مرا نفرين كند, فـرمـود:پس بايد جبران كنى , گفتم : يا رسول اللّه , كفاره اش چيست ؟ فرمود:غذائى مانند غذايش وظرفى چون ظرفش )) ((224)).
    3 ـ در جاى ديگر مى گويد:.
    ((بـر هـيـچ زنـى بـه انـدازه ((ما ريه )) رشك نبردم , زيرا زنى زيباوصاحب كمال بود وپيامبر از او خوشش مى آمد از آن بدتر اينكه خداوند به او فرزندى داد ومارا محروم ساخت )) ((225)).
    4 ـ به رسول خدا(ص ) اطمينان نداشت وشبها حضرت راتعقيب مى كرد خودش مى گويد:.
    ((شـبـى پيامبر(ص ) قبا وكفشش را در آورده خوابيد, مقدارى كه گذشت پنداشت من به خواب رفته ام , لباس را پوشيد واز خانه بيرون رفت ودر را خيلى آهسته بست .
    مـن هـم به دنبالش به راه افتادم , او به سوى بقيع رفت پس از آن راهش را با سرعت به سوى ديگر گرفت من نيز به سرعت دنبالش رفتم , او دويد ومن هم دويدم تا حركت را به سوى خانه آغاز كرد من زودتر رسيدم وخودرا به رختخواب انداختم .
    حـضرت وارد شد وفرمود: ((عايشه )) تورا چه شده است ؟ نفس مى زنى ومشكوك به نظر مى رسى , آنـگـاه مـاجـرارا بـه او گـفـتـم , فـرمـود:پس آن سياهى كه جلوى خود ديدم تو بودى ؟ گفتم : آرى !)) ((226)).
    در جاى ديگر مى گويد:.
    ((رسـول خـدارا نـيافتم , پنداشتم نزد يكى از كنيزانش رفته است ,در جستجويش شتافتم , اورا در حـال سـجـده يافتم كه مى فرمود: ((رب اغفرلى ما اسررت وما اعلنت )) يعنى : ((خدايا آنچه پنهان كردم وآنچه اشكار نمودم را ببخش )) ((227)).
    5 ـ با رسول خدا(ص ) بى ادبانه برخورد مى كرد, ((قاسم بن محمد)) مى گويد:.
    ((عـايـشـه )) گفت : واى سرم درد مى كند! پيامبر(ص ) فرمود: اگر آن روز بيايد كه من هم زنده بـاشم (وتو بخواهى بميرى ) براى تو استغفارودعا مى كردم , عايشه گفت : وا مصيبت , به خدا قسم مى دانم كه تومنتظر مرگ من هستى ومردنم را دوست مى دارى , اگر آن روز بيايدحتما پايان آن روز با همسرانت همبستر مى شوى )) ((228)).
    6 ـ پـيـامـبـر(ص ) مـشغول نماز خواندن بود, ((عايشه )) در روبروپاهايش را جاى سجده حضرت گـشـود, هـرگـاه حضرت مى خواست به سجده برود به او اشاره مى كرد كه پاهايش را بر دارد, تا پيامبر سررا برمى داشت او مجددا پاهايش را دراز مى كرد ((229)).
    7 ـ آنـقدر او و((حفصه )) دختر ((عمر)) همسر ديگر پيامبر(ص ) آن حضرت را آزردند كه آيات زير درباره آن دو نازل شده است :.
    (ان تـتـوبـا الى اللّه فقد صغت قلوبكما وان تظاهرا عليه فان اللّه هوم وليه وجبريل وصالح المؤمنين والـمـلائكـة بـعـد ذلك ظهير عسى ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن مسلمات مؤمنات قانتات تائبات عابدات سائحات ثيبات وابكارا) ((230)).
    يـعنى : ((اگر شما دو نفر توبه كنيد (شايد خدا بپذيرد) چرا كه قلوبتان سياه شده واز حق منحرف گـشـتـه است , واگر هر دو با هم عليه پيامبر توطئه كنيد خداوند يار ونگهبان اوست , وهمچنين جبرئيل ومؤمنين درستكار وفرشتگان پس از خداوند ياوران ومددكارانش هستند اميداست كه اگر پيامبر شمارا طلاق داد, پروردگارش به جاى شما زنانى بهتر از شما به همسرى او در آورد, زنانى مسلمان , مؤمن ,فرمانبردار, اهل توبه , بنده خدا, اهل روزه , بيوه يا با كره )) ((231)).
    8 ـ ((زهرى )) از ((عروه )) و((عروه )) از ((عايشه )) نقل مى كند كه گفت :.
    در ابتدا كه نماز واجب شد دو ركعت بود كه به عنوان نماز مسافرقرار گرفت , اما نماز كسى كه در وطنش هست تمام مى باشد.
    ((زهـرى )) گـويـد: از ((عـروه )) پـرسيدم : پس چرا ((عايشه )) نمازش راتمام مى خواند؟ گفت : ((عايشه )) همانند ((عثمان )) اجتهاد كرد ((232)).
    9 بـعـد از شـنيدن خبر بيعت مردم با على (ع ) گفت : ((اى كاش آسمان بر زمين مى آمد وعلى به خـلافـت نـمـى رسيد)) ((233)) , ووقتى خبرشهادتش را به او دادند سجده شكر به جاى آورد, در حالى كه اهل سنت خودشان از رسول خدا(ص ) نقل مى كنند كه فرمود:.
    ((يا على جز مؤمن تورا دوست نداشته , وجز منافق تورا دشمن نمى دارد)) ((234)).
    10 روزى حضرت رسول (ص ) با على (ع ) بسيار آهسته گفتگونمود, ((عايشه )) در حالى كه پشت سر آن دوراه مى رفت آمد تا خودراميانشان قرار داده گفت : چه كار مى كرديد؟!.
    چرا اينقدر طولانى با هم صحبت مى كنيد؟!.
    رسول خدا(ص ) از اين كار بسيار خشمگين وعصبانى شد ((235)).
    11 ـ رسول خدا(ص ) در حال خطبه به خانه ((عايشه )) اشاره كردوفرمود:.
    ((ايـن جـايـگاه فتنه است , اين جايگاه فتنه است , اين جايگاه فتنه است , از اينجا شاخ شيطان بيرون مى آيد)) ((236)) ((راس كفر از اينجاست شاخ شيطان از اينجا بيرون مى آيد)) ((237)).
    12 قرآن كريم به همسران پيامبر فرمان مى دهد:.
    ـ (وقرن في بيوتكن ) ((238)).
    يعنى : ((در منزل خود بمانيد)).
    اما ((عايشه )) اين امر الهى را عمل نكرده شتر سوار به سوى ((بصره )) به جنگ با اميرالمؤمنين (ع ) شتافت .
    13 ((طه حسين )) در كتاب ((الفتنة الكبرى )) مى نويسد:.
    ((عـايشه )) در راه خود به آبى رسيد, پس سگها بر او پارس كردند,پرسيد: اينجا كجاست ؟ گفتند: ايـنـجـا ((حـواب ))اسـت , خـيـلـى وحشت كرد,ترسيد وفرياد بر آورد: مرا باز گردانيد! از رسول خدا(ص ) شنيدم كه به زنانش مى فرمود: كدام يك از شما هستيد كه سگهاى ((حواب )) بر اوپارس مى كنند؟ ((عبداللّه بن زبير)) آمد واورا آرام كرد)) ((239)).
    14 ((ام سلمه )) همسر ديگر پيامبر(ص ) خطاب به ((عايشه ))مى گويد:.
    (( آيـا بـه يـاد مى آورى روزى را كه پيامبر(ص ) با على (ع ) خلوت كرد وتوبه آن دو بزرگوار حمله بردى ولى گريان برگشتى , من گفتم : چه شده ؟ گفتى : آنها مشغول صحبت خصوصى بودند, رسول خدا(ص ) باخشم وصورتى قرمز فرمود: برگرد, به خدا قسم كسى اورا دشمن نمى دارد جز اين كه از ايمان خارج شده است .
    ((عايشه )) گفت : آرى ياددارم !.
    ((ام سلمه )) گفت :.
    بـه يادت مى آورم كه رسول خدا(ص ) به من وتو فرمود:((كداميك از شما همراه شترى هستيد كه سـگـهاى ((حواب )) بر او پارس مى كنند در حالى كه از راه راست منحرف مى گردد؟)) گفتيم : پناه به خداورسولش , آنگاه حضرت بر پشت تو دستى زد وفرمود:.
    (( زنهار كه تو آن شخص نباشى اى حميرا؟!)).
    گفت : آرى ياد دارم !.
    ((ام سلمه )) گفت : يادت مى آيد روزى كه پدرت به همراه ((عمر))تورا آوردند به رسول خدا(ص ) گفتند: ما نمى دانيم تا كى با ما خواهى بود پس خوب است جانشينت را به ما معرفى كنى تا بعد از تـوپـنـاهگاهمان باشد! فرمود: ((اگر به شما بگويم بى گمان از او دورى مى جوئيد چنانچه ((بنى اسرائيل )) از ((هارون )) دورى جستند)), وقتى آنهارفتند با هم نزد پيامبر(ص ) رفتيم وتو گفتى : اى رسول خدا چه كسى رامى خواستى بر آنها خليفه قرار دهى ؟ فرمود: آن كسى كه مشغول درست كردن كفش است .
    تو گفتى : اى رسول خدا, ما فقط على را مى بينيم , فرمود: هموخودش است ؟!.
    ((عايشه )) گفت : آرى ياد دارم !.
    ((ام سلمه )) گفت : بعد از اين چه حركتى است كه مى خواهى انجام دهى ؟.
    ((عايشه )) گفت : مى خواهم ميان مردم اصلاح كنم !)) ((240)).
    15 هـفـتاد نفر يا به قولى چهارصد نفر نگهبان بيت المال ((بصره ))را با مكرو حيله دستگير كرده نـزد ((عايشه )) آوردند واو هم فرمان قتلشان را صادر كرد, آنها هم مانند گوسفند اين مؤمنين را سر بريدند,اين اولين بار بود كه گروهى از مسلمانان بازداشت شده گردن زده مى شدند ((241)).
    16 ((عايشه )) مى گويد:.
    ((سهله )) دختر ((سهيل )) نزد رسول خدا(ص ) آمد وگفت : ((سالم ))بسيار به منزل ما رفت وآمد مى كند, شما چه مى فرمائيد؟ فرمود:.
    ((اورا شير بده ))!.
    ((سهله )) گفت : چگونه اورا شير بدهم در حالى كه مرد بزرگى است ؟!.
    باز هم فرمود: ((اورا شير بده !)).
    ((عـايـشـه )) بـر همين اساس به هر كس كه مى خواست بر او واردشود به خواهرش ((ام كلثوم )) ودخـتران برادرش دستور مى داد كه به اوشير بدهند!! ولى ديگر همسران رسول خدا(ص ) سر باز زدند وچنين اجازه اى به كسى نداند ((242)).
    آيا يك مؤمن اجازه مى دهد كه همسرش پستانهاى خودرا درآورد ودر دهان مرد بالغى بگذارد كه از آن شـير بخورد تا مادر او گردد؟!!آن هم لا اقل پنج بار ودر هر مرتبه هم به اندازه اى بخورد كه سير گردد!!شايد علت اشتياق مردم در شتاب براى ديدار عايشه همين بوده است ((243)).
    17 ((عـايـشـه )) تا ((عثمان )) زنده بود مى گفت : ((پير نادان را بكشيد))اما همينكه خبر خلافت على (ع ) را شنيد, به بهانه خونخواهى ((عثمان ))با حضرت وارد جنگ شد ((244)).
    18 هـمـيـن ((عـايـشه )) كه پدرش را در خانه پيامبر(ص ) به خاك سپردو((عمر)) را در كنار پدر, هـنگامى كه امام حسين (ع ) خواست برادرش امام حسن (ع )را در كنار جدش به خاك بسپارد سوار بر قاطر حاضرشده , مانع مى شود, كه ((ابن عباس )) به او مى گويد:.
    ((آن روز بـر شتر سوار شدى وامروز بر قاطر, اگر زنده بمانى برفيل هم سوار خواهى شد, تو فق ط يك نهم از يك هشتم اين اطاقه راحق دارى ولى در تمامى ميراث تصرف كردى ((245)).
    هـ: ((معاويه بن ابي سفيان ))
    ((معاوية وما ادريك ما معاوية !!)).
    1 پدرش ((ابوسفيان )) ومادرش ((هند)) از رهبران عداوت ودشمنى با پيامبر(ص ), جوانى اش را در كـنـار پـدر در بـسـيـج سـپاهيان ونبرد با رسول خدا(ص ) سپرى كرد وآنگاه كه در فتح ((مكه )) مغلوب شد تسليم گشت بدون آنكه ايمان بياورد ولى رسول خدا(ص ) بابزرگوارى والايش از آنها در گذشت وطليقشان ((246)) ناميد.
    2 ـ پـس از رحـلـت پيامبر اكرم (ص ) پدرش به انگيزه ايجاد فتنه وريشه كنى درخت نو پاى اسلام شـبـانـه نزد على (ع ) آمد واورا به شورش عليه ((ابوبكر)) و((عمر)) تشويق وترغيب نمود وبه پول زيادوسپاهيان وعده اش داد اما على (ع ) كه از نيت پليدش آگاه بود اورا ازخود راند ((247)).
    3 ـ ((معاويه )) حتى يك روز هم ايمان نياورد, ((مطرف بن مغيرة بن شعبه )) مى گويد:.
    ((پـدرم هـميشه با معاويه سخن مى گفت واز عقل وشعور اوتعريف كرده اظهار شگفتى مى كرد, شبى اورا غمگين يافتم , از خوردن غذا هم امتناع ورزيد, علتش را جويا شدم گفت : فرزندم من از نزدپليدترين مردم آمده ام .
    گفتم : او كيست ؟.
    گـفـت : هـنـگـامـى كه با معاوية تنها شديم به او گفتم : اى امير مؤمنان ,اكنون سن وسالى از تو گـذشـتـه , خـوب اسـت خـيرى از تو نمايان گردد, توكه به هدف نائل آمدى , پس بيا ونسبت به خويشانت بنى هاشم نگاهى ديگر كن كه برايت خواهد ماند.
    گـفـت : هـيـهـات ! هيهات !, ((ابوبكر)) عدالت نمود ورفت ونامش محو شد, ((عمر)) هم ده سال حـكـومت كرد اما همينكه مرد نامش هم هلاك شد, برادرمان ((عثمان )) هم كه در حسب ونسب مـانندى نداشت هر چه خواستند بر سرش آوردند اما او كه از قبيله ((هاشم ))است هر روزپنج بار با صداى بلند نامش برده مى شود كه : اشهد ان محمدا رسول اللّه .
    مـادرت بـه عزايت بنشيند , من چه كارى بعد از اين بكنم جزاينكه نام اورا دفن كنم , نام اورا دفن كنم )) ((248)).
    4 ـ تنها جنايت امارت دادن فرزند تبهكارش ((يزيد)) برايش كافى است .
    او كـه در كربلا بهترين عزيزان رسول خدا(ص ) وسرور جوانان اهل بهشت را با فجيع ترين وضع به شهادت رساند.
    او كـه مدينه را به مدت سه روز براى سپاهيانش آزاد قرار داد كه هزاران نفر از برترين صحابه را به قتل برسانند وبه نواميس آنها تعرض كنند كه تنها هزار دختر بدون شوهر حامله شدند, واز بقيه هم بيعت مى گيرد كه برده اش باشند.
    آنگاه شعر مى سرايد كه :.
    ((اى كـاش پـدران مـن كـه در بدر هلاك شدند زنده بودند, وخرسندمى شدند ومى گفتند يزيد دسـتـت درد نـكـنـد, بـنـى هـاشـم با حكومت بازى كردند, هيچ خبرى نيست وهيچ وحيى نازل نشده است )).
    بـه ايـن هـم اكـتـفـا نكرده كعبه را نيز به آتش مى كشد ودر حرم امن الهى نيكان از اصحاب را به شهادت مى رساند.
    اينها همه به اضافه شرابخوارى وزنا وغنا ورقص علنى او ((249)).
    5 ـ مردم را با اصرار وادار به دشنام دادن به على بن ابى طالب (ع )مى نمود ((250)).
    6 ـ آتش جنگ با اميرالمؤمنين على (ع ) را افروخت ودر نتيجه هزاران مسلمان را به كشتن داد.
    7 ـ بزرگانى چون ((حجر)) وديگران را به جرم محبت على (ع ) به شهادت رسانيد ((251)).
    8 سبط اكبر پيامبر اكرم (ص ) يعنى امام حسن (ع ) را مسموم نمود ((252)).
    9 ((محمد بن ابى بكر)) را كشت وبه بدترين صورت بدنش را پاره پاره كرد ((253)).
    10 پـس از كـناره گيرى امام حسن مجتبى (ع ) از حكومت دراولين سخنرانى خود در جمع تمام صحابه پيامبر(ص ) اعلام مى دارد:.
    (( مـن بـا شـمـا كـارزار نـكـردم كـه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد, بلكه مى خواستم بر شما امارت وحكومت كنم وهم اكنون مى بينيد كه حاكم ورهبر شمايم )) ((254)).
    11 ـ ((ابـو الاعـلـى مـودودى )) در كتاب خلافت وملوكيت از ((حسن بصرى )) نقل مى كند كه او گفت :.
    ((چـهـار عـمـل ((مـعاويه )) طورى است كه اگر شخصى يكى از آنهارامرتكب شود برايش باعث هلاكت است :.
    نخست استعمال شمشير او بر اين امت وتسلط بر حكومت بدون مشورت در حالى كه بقيه اصحاب كرام در امت حضور داشتند.
    دوم جـانـشـيـن ساختن پسرش در حاليكه او باده گسار نعشه اى بود, ابريشم مى پوشيد وطنبور مى نواخت .
    سـوم ((زيـاد)) را بـه خـود نسبت داد در حالى كه پيامبر(ص )مى فرمايد: فرزند متعلق به صاحب بستراست وبراى زانى سنگ وكلوخ مى باشد ((255)).
    چهارم كشتن حجر وياران حجر, واى بر او از حجر, واى بر اواز حجر وياران حجر)) ((256)). 
    12 ـ روزى رسـول خـدا(ص ) ((ابـو سـفـيـان )) را ديـد كـه بر حمارى سوار بود و((معاويه )) آن را مى كشيد ويزيد از پشت سر آن را به حركت وامى داشت , فرمود:.
    ((لعنت خدا بر آن كه سواراست , وآن كه مى كشد, وآن كه از پشت مى راند)) ((257)).
    13 ((ابن عباس )) گويد:.
    پيامبر اكرم (ص ) صداى دو نفر را كه ترانه مى خواندند شنيد,پرسيد: اين دو نفر چه كسانى هستند؟ گـفـتـنـد: ((مـعـاويـه )) و((عـمـر بن عاص )), فرمود: خداوندا آنهارا واژگون ساز وهر دورا در دوزخ ‌افكن )) ((258)).
    14 ((ابوذر)) به ((معاويه )) مى گويد:.
    ((روزى تـو از نزديك رسول خدا(ص ) رد شدى كه فرمود: خدايااورا لعنت كن وسيرش نساز جز با خاك )) ((259)).
    اهـل سـنـت بـراى تـوجـيـه روايـاتـى كـه در آنها از سوى پيامبر(ص )لعن ونفرين بر ((معاويه )) و((ابوسفيان )) و آمده اينگونه حديث ساخته اندوبه آن حضرت نسبت داده اند كه فرمود:.
    ((خـداونـدا, مـن يـك انـسان معمولى هستم , پس اگر مؤمنى رااذيت كردم , فحش دادم , لعنت كـردم ,يـا كـتـك زدم , بـه جاى آن برايش نماز وزكات وموجبات نزديكى به خودت در روز قيامت قراربده !)) ((260)).
    آنـها عقيده دارند كه پرداختن به آنچه ميان على (ع ) و((معاويه ))گذشته وساير حوادث تاريخ در ايـن زمـيـنـه جـايـز نـيست , على (ع ) اجتهادكرد وبه حق رسيد لذا دو پاداش دارد, و ((معاويه )) و((عائشه )) اجتهادكردند وبه خطا رفتند لذا يك پاداش دارند ((261)).
    بر اساس همين عقيده بر على (ع ) و((معاويه )) هر دو درودمى فرستند اما هيچ توجهى به كارهائى كـه ((مـعـاويـه )) مـرتـكـب شده ندارند, كمترين سخن درباره او اين است كه اين اعمال دليل بر كفروگمراهى ودشمنى بى چون وچرا با خدا ورسول اوست , جالب است بشنويد كه :.
    مـرد نـيـكـى مـى گـفـتـند: در زيارت جناب ((حجر بن عدى كندى ))فردى را ديد م كه بسيار مى گريد خيال كردم او شيعه است , پرسيدم : چراگريه مى كنى ؟.
    گفت : بر سرورمان جناب ((حجر)) (رض ) گريه مى كنم .
    گفتم : اورا چه شده است ؟.
    گفت : سرورمان جناب ((معاويه ))(رض ) اورا كشته است .
    گفتم : چرا اورا كشته است ؟.
    گفت : براى اينكه از لعن كردن سرورمان على بن ابى طالب ـ(رض ) خود دارى ورزيده است !!.
    آن مرد صالح گفت : من هم بر نادانى تو گريه مى كنم رضى اللّه عنك ((262)).
    و : ((خالد بن وليد بن مغيرة )).
    اهل سنت اورا ((سيف اللّه )) ((263)) مى نامند, پدرش ((وليد)) در ميان سرمايه داران يگانه بود, به همين خاطر اورا ((وحيد)) ناميدند كه قرآن كريم اينگونه اورا تهديد مى كند:.
    (ذرني ومن خلقت وحيداساصليه سقر) ((264)).
    يعنى : (( مرا با آنكه يگانه اش آفريدم تنها گذاربه زودى اورا به دوزخ خواهم برد)).
    كـارش بـه جـائى رسـيـد كه خواست پيامبر(ص ) را با مال وثروت تطميع كند, تا دست از رسالت خويش بر دارد كه قرآن كريم اينگونه پاسخش را مى دهد:.
    (ولا تطع كل حلاف مهين ان كان ذا مال وبنين سنسمه على الخرطوم ) ((265)).
    يعنى : ((هر سوگند خورنده پستى را طاعت نكن كه داراى مال وفرزندان است به زودى بر دماغش داغى خواهيم نهاد)).
    وى معتقد بود كه خودش به خاطر مال وثروتش براى نبوت شايستگى بيشترى دارد تا پيامبر(ص ) كه فقير وتهيدست است .
    ((خـالـد)) در يـك چـنـيـن مـحـيـطى وبـا چنين افكارى بزرگ شد, ودرتمامى جنگها در برابر پيامبر(ص ) ايستاد, او پشتيبانى مالى جنگ ((احد)) را بر عهده گرفت ودر سال ((صلح حديبيه )) پيامبر(ص ) را تروركرد, اما وقتى به ضعف خود پى برد در سال هشتم هجرت , چهار ماه قبل از فتح ((مكه )) اظهار اسلام كرد.
    او بعد از اسلامش خطاهاى بزرگى انجام داده است , ازجمله :.
    1 در روز ((فـتح مكه )) پيامبر(ص ) سپاهيان را از جنگ وكشتاربازداشته بود اما ((خالد)) بيش از سى تن را كشت ((266)).
    2 ـ پـس از فتح ((مكه )) پيامبر(ص ) سپاهى به فرماندهى ((خالد)) به سوى قبيله ((بنى جذيمه )) فرستاد تا آنهارا به اسلام دعوت كنند وقتى سپاه به آنجا رسيد آنها گفتند: ((ما از بت پرستى دست بـرداشـتـيـم )) آنـگـاه بـاوعـده امـان از جـانب ((خالد)) همگى سلاح خويش را بر زمين نهادند, ولى ((خالد)) فورا دستور داد دستهاشان را ببندند وآنهارا به قتل برسانند چراكه در زمان جاهليت آنها دو عموى وى را كشته بودند وقتى خبر به پيامبر(ص ) رسيد حضرت دستش را بلند كرده , سه بار فرمود:.
    ((خدايا از كردار ((خالد)) به تو پناه مى برم )).
    آنـگـاه على بن ابى طالب (ع ) را به سوى آن قبيله فرستاد تا اموال وديه كشتگان وخسارتهاى وارد آمده حتى خسارت ظرف غذاى سگ را نيز پرداخت كند ((267)).
    3 ـ ((طبرى )) مى گويد:.
    (( بنى سليم )) مرتد شده بودند, ((ابوبكر)) ((خالد بن وليد)) را به سوى آنان فرستاد, او گروهى از آنـان را در طـويـلـه اى جـمـع كـرد وآنهاراآتش زد, اين خبر به ((عمر بن خطاب )) رسيد, او نزد ((ابـوبـكر)) آمدوگفت : اجازه مى دهى مردى همانند خدا شكنجه كند؟ ((ابوبكر)) گفت :به خدا سـوگـنـد شـمـشـيـرى را كـه خـدا بـر دشمنش كشيده در نيام فرونمى برم تا خدا خودش فرو برد ((268)).
    3 ـ كـشـتـن قـبـيله ((بنى تميم )) به همراه صحابى جليل القدر ((مالك بن نويره )) وزنا كردن با همسرش كه در ص 49 گذشت ((269)).
    4 ـ مرتبه ديگر ((ابوبكر)) ((خالد)) را به سوى يمامه فرستاد كه درآنجا نيز پس از كشتار وپيروزى , با زنى از آن ديار همان كار را كرد كه باهمسر ((مالك )) كرده بود ((270)).
    با اين وصف ((ابوبكر)) در حمايت از ((خالد)) به ((عمر))مى گويد:.
    زبانت را از ((خالد)) بازدار, زيرا او اجتهاد كرد وخطانموده است ((271)).
    ز : ((عبداللّه بن عمر)).
    يـكـى از صحابه نام آور واز بزرگترين فقها وحافظان حديث مى باشد كه امام ((مالك )) در بيشتر احكام خود به او اعتماد كرده است .
    در گفتگو با علماى اهل سنت مى بينيد در هر فرصتى مى گويند:((عن عبداللّه بن عمر رضى اللّه عنهما)).
    اما وقتى به تاريخ نظر مى كنيم چيز ديگرى مى بينيم , مثلا:.
    1 نمى دانست كه پيامبر(ص ) به زنان اجازه داده است كه در حال احرام كفش دوخته بپوشند, وفتوا مى داد كه اين كار حرام است ((272)).
    2 وقـتـى بـه هـنـگـام مـرگ ((عـمر)) به او پيشنهاد مى شود كه فرزندش ((عبداللّه )) را جانشين خودسازى , مى گويد: ((او نمى داند چگونه بايدهمسرش را طلاق گويد)).
    3 ـ تمامى روايات نقل شده از اهل سنت درباره على (ع ) راناديده گرفته مى گويد:.
    ((مـا در حـضـور پـيـامـبـر بـرتـريـن انـسـانـهـارا ((ابـوبـكـر)) بـعـد ((عمر)) وبعد((عثمان )) مى دانستيم )) ((273)).
    4 ـ همچون پدرش ((عمر)) درباره جنبى كه آب ندارد مى گويدنماز نخواند ((274)).
    5 ـ پـس از صـلـح امـام حسن (ع ) براى بيعت با ((معاويه )) رهسپارمى شود, وى آن سال را ((سال جماعت )) مى نامد ودر توضيحش مى گويد:.
    ((مردم پس از اختلاف درباره او اجتماع كردند)).
    عنوان ((اهل سنت وجماعت )) نيز از همينجا پديدار گشت .
    اما اگر منصفانه تاريخ را ورق بزنيم مى بينيم كه فقط بيعت على (ع ) بود كه بدون هيچ اجبارى از طرف مهاجر وانصار صورت پذيرفت وجز ((معاويه )) كسى با آن مخالفت نكرد ((275)).
    6 ـ اما همين فرد از بيعت با حضرت على (ع ) سرباز مى زند وبرخلاف فرمان پيامبر(ص ) كه فرمود:.
    (( هرگاه براى دو خليفه بيعت گرفته شد, دومى رابكشيد)) ((276)).
    عمل مى كند وبا ((معاويه )) بيعت مى نمايد.
    7 ((عـبـداللّه بـن عـمـر)) با ((يزيد بن معاويه )) نيز بيعت نمود اگر چه درزمان ((معاويه )) با آن مـخـالفت مى ورزيد اما با فرستادن يكصدهزار درهم رضايتش جلب شد واقرار كرد كه : ((دين من بايد خيلى ارزان باشد)) ((277)).
    8 ـ وقـتـى مـردم مـدينه پس از واقعه كربلا بر عليه ((يزيد))مى شورند وى نزديكان خودرا جمع مـى كـنـد وآنـان را از شـكـستن بيعت با((يزيد)) نهى مى كند ودر اين باره حديثى از پيامبر(ص ) مى سازد كه فرمود:.
    ((بـالاترين خيانت پس از شرك به خدا اين است كه مرد با كسى بنابه بيعت با خدا وپيامبر او بيعت كند وسپس بيعت خودرا بشكند)).
    مبادا كسى از شما ((يزيد))را بر كنار كند ((278)).
    بنابراين در تمامى جنايات او نظير شهادت حسين بن على (ع ),جنايت حمله به مدينه و شريك شد.
    9 ـ با ((مروان بن حكم )) نيز بيعت نمود, كسى كه با على (ع )جنگيد, ((طلحه )) را كشت , كعبه را آتـش زد, بـا مـنجنيق كعبه را كوبيدويك ركن آن را نابود ساخت , ((عبداللّه بن زبير)) را در كعبه كشت و.
    10 حتى با ((حجاج بن يوسف ثقفى )) هم بيعت مى كند كه گوشه اى از كارهايش از اين قرار است .
    درباره قرآن كريم مى گويد: ((رجز خوانى عرب است )) ((279)).
    ((عبدالملك بن مروان ))را از پيامبر(ص ) بالاتر مى داند ومى گويد:.
    ((هـلاك شـونـد, كـه برگيرد چوبها واستخوانهاى پوسيده مى گردند, چرا بر قصر اميرالمؤمنين ((عبدالملك )) نمى گردند؟! مگرنمى دانند كه خليفه انسان از پيامبرش برتراست ؟!!!)) ((280)).
    ـ ((ابن قتيبه )) مى گويد: ((حجاج )) در يك روز هفتاد وچندهزارنفررا كشت تا آنجا كه خون از در مسجد تا كوچه روان شد)) ((281)).
    كسانى كه ((حجاج )) آنهارا پس از بازداشت كشته بودندراشمردند بالغ بر يكصد وبيست هزار نفر مى شدند ((282)).
    پس از مرگ ((حجاج )) در زندانش هشتاد هزار تن يافتند كه سى هزار تن از آنان زن بودند ((283)).
    خـودرا بـه خدا تشبيه كرده , چون از كنار زندان مى گذشت وفريادهاى زندانيان وناله هاى آنان را مى شنيد به آنان مى گفت :.
    (اخسئوا فيها ولا تكلمون ) ((284)).
    يعنى : ((برويد گم شويد وبا من سخن نگوئيد)) ((285)).
    11 ((عـبـداللّه بـن عمر)) پشت سر يك چنين فردى يعنى ((حجاج ))نماز مى خواند ((286)) وبا او بيعت مى كند در حالى كه از بيعت كردن با على (ع ) ونماز خواندن پشت سرش ابا مى نمايد برهمين اسـاس هـم عـلـمـاى اهـل سـنت فتوا مى دهند كه نماز پشت سر نيكوكار وتبهكارومؤمن وفاسق درسـت اسـت چون ((عبداللّه بن عمر)) پشت سر ((حجاج ))كافر و((نجدة بن عامر)) خارجى نماز خواند ((287)).
    12 جالب اينجاست كه خود ((عبداللّه بن عمر)) از رسول خدا(ص ) نقل مى كند كه فرمود:.
    ((در قبيله ((ثقيف )) يك دروغگوى ويرانگر وجود دارد)) ((288)).
    ح : ((ابو هريره دوسى ))
    اهل سنت اورا ((راوية الاسلام )) مى خوانند وهمواره به سخن اواستدلال مى كنند.
    ايـن فـرد نـابينا سه سال آخر عمر پيامبر(ص ) اسلام آورد ((289)) وهمراه با ((ابن الحضرمى )) به ((بحرين )) رفت در نتيجه همراهى اش با آن حضرت كمتر از دو سال بوده است .
    وقـتـى وارد ((مـدينه )) شد تنها لنگى به كمر داشت وجز اصحاب ((صفه )) بود, هرگاه صدقه اى بـراى پـيـامبر(ص ) مى آمد حضرت آن رابراى وى مى فرستاد, در راه صحابه مى نشست وخودرا به غش وبى حالى مى زد به اين اميد كه اورا به خانه ببرند وغذائى بدهند.
    روايات او از شش هزار هم فراتراست اما تمامى احاديث خلفاى راشدين , وهمسران رسول خدا(ص ), واهل بيت , ويك دهم ياحتى يك صدم روايات او نمى شود! در حالى كه على (ع ) يكى ازآنان است كه از شش سالگى در خانه پيامبر(ص ) بزرگ شده وآنهمه فضايل در علوم او آورده اند.
    وضعيت او در نقل روايات ازاين قراراست :.
    1 ((عمر بن خطاب )) اورا با تازيانه زد وبه وى گفت : بسيار روايت نقل مى كنى وسزاوار آن هستى كه يكى از دروغگويان بر پيامبر(ص )باشى ((290)).
    2 ـ امام على (ع ) مى فرمايد:.
    ((آگاه باشيد كه دروغگوترين انسان زنده بر رسول خدا(ص )((ابو هريره دوسى ))است )) ((291)).
    3 ـ احـاديث متناقض وناسازگار با يكديگر روايت مى كند, وقتى هم كه مورد سؤال واعتراض قرار مى گيرد به زبان ((حبشى )) سخن مى گويد ((292)).
    4 ـ ((عايشه )) نيز حديث وى را نمى پذيرد ((293)).
    5 ـ ((ذهبى )), ((ابن كثير)) و((ابو جعفر اسكافى )) نيز اورا جاعل حديث مدلس دانسته اند.
    6 ـ ((بخارى )) حديثى را از او نقل مى كند كه ابتدا به پيامبر(ص )نسبت مى دهد, اما در پايان وقتى از او مـى پـرسـنـد: اى ((ابو هريره )), اين رااز پيامبر شنيدى ؟ مى گويد: نه , اين از كيسه ابو هريره بود ((294)).
    7 در سـال جـمـاعـت با معاويه به مسجد كوفه آمد وبر دو زانونشسته گفت : ((اى مردم عراق آيا گمان مى كنيد من بر پيامبر دروغ مى بندم وخودم را به آتش مى سوزانم ؟ به خدا سوگند! شنيدم كـه پـيـامبرخدا(ص ) مى فرمود: هر پيامبرى حرمى دارد, حرم من در مدينه از عيرتا ثوراست , هر كس در آنجا حادثه اى به پا كند لعنت خدا وهمه فرشتگان ومردم بر او باد.
    من گواهى مى دهم كه على در آن حادثه اى به وجود آورد)).
    ايـن سـخـن چـون بـه معاويه رسيد او را پاداش داد واحترامش كردوبه فرماندارى ((مدينه ))اش گمارد ((295)).
    بالاخره ((ابو هريره )) اى كه تنها يك لنگ به كمر داست واز راه گدائى با لقمه نانى جان خويش را حـفـظ مـى كرد وشپش از سر ورويش بالا مى رفت فرماندار ((مدينه )) شد ودر كاخ عقيق نشست وخدمتكاروغلام براى خويش گمارد, مردم هم بدون اجازه نمى توانستند نزد اوبيايند ((296)).
    8 ـ در جـائى مـى گـويـد: مـن از پـيامبر خدا دو ظرف نگاه داشته ام ,يكى را پخش كردم , اما اگر ديگرى را پخش مى نمودم اين حلقوم رامى بريدند ((297)).
    ((ابو هريرة )) با اين سخن خود پرده از راز علت منع ((ابوبكر))و((عمر)) از نقل حديث بر مى دارد, آيا آن ظرف مناقب على واهل بيت (ع ) نبود؟!.
    9 همين ((ابو هريرة )) مى گويد:.
    ((اگر دو آيه در كتاب خدا نبود من هيچ حديثى را روايت نمى كردم , آنگاه اين آيه را تلاوت نمود:.
    (ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم اللّه ويلعنهم اللاعنون ) ((298)).
    يعنى : ((همانا آنان كه بينات هدايتى را كه ما نازل كرديم پس ازبيانش در كتاب , براى مردم كتمان مى كنند, خداوند وتمامى لعنت كنندگان آنهارا لعنت مى نمايند)).
    بعد گفت : برادران ما از مهاجرين بيشتر در بازار سرگرم معامله بودند وبرادران ما از انصار بيشتر سـرگـرم پرداختن به اموال ودارايى خويش بودند, اما ((ابوهريره )) هميشه براى سير كردن شكم خـود همراه پيامبر بود ودر صحنه هايى حاضر مى شد كه آنها نبودند وچيزهائى راحفظ مى كرد كه آنها حفظ نمى كردند)) ((299)).
    از او مى پرسيم : پس چرا آن ظرف ديگر را كتمان كردى ونقل ننمودى ؟!.
    10 حـتـى ((ابو حنيفه )) نيز به روايات او عمل نمى كند ووى را عادل نمى داند اگر چه از اصحاب رسول خدا(ص ) باشد ((300)).
    با وجود اين اوصاف , وپرونده هاى پر از خلاف , آيا مى توان حكم به عدالت تمامى صحابه كرد؟!!.
    اهـل سنت تمامى اين خلافهارا با يك كلمه توجيه مى كنند كه همان اجتهاد مى باشد غافل از اينكه بـر هـر مـسـلـمان واجب است مرزخودرا بشناسد وبا نظر شخصى خود در مساله اى كه فرمانى از خداوپيامبر رسيده چيزى نگويد زيرا اين كار كفرى آشكاراست , از قرآن بشنويد كه مى فرمايد:.
    (واذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر وكان من الكافرين ) ((301)).
    يـعـنـى ((آن هنگام كه به ملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد, همه سجده كردند جز ابليس كه سرپيچى وتكبر كرد واز كافران گشت )).
    ابـلـيـس بـا نـظـر شـخـصـى خود اجتهاد كرد وگفت من از او بهترم پس چگونه براى او سجده كنم ؟ ((302)).
    آنـهـا با فرمان صريح خدا وپيامبر(ص ) مخالفت مى كنندونامش را اجتهاد مى گذارند در حالى كه قرآن كريم مى فرمايد:.
    (ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى اللّه ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة ) ((303)).
    يعنى : ((آنگاه كه خدا ورسولش فرمانى صادر كردند هيچ مرد يازن مؤمنى ديگر اختيار ندارد)).
    امام صادق (ع ) نيز به ((ابو حنيفه )) فرمود:.
    ((قـيـاس مكن , زيرا دين اگر با قياس سرو كار پيدا كند نابودمى شود, ونخستين كسى كه قياس كرد شيطان بود كه گفت : من از اوبهترم , مرا از آتش آفريدى واورا از خاك )) ((304)).
    اشكال ديگر اهل سنت اين است كه آنها بدون در نظر گرفتن واقعيتهاى تاريخ ونيرنگهاى دستگاه بـنـى امـيـه هر حديثى را مى پذيرندوبراى عقل خويش هيچ ارزشى قائل نيستند كه آيا اين حديث درست است يا خير؟ به دو نمونه توجه بفرمائيد.
    الف مى گويند پيامبر فرموده : ((ابو طالب )) در كناره هاى كم عمق دوزخ ‌است كه مغزش از آن به جوش مى آيد)) ((305)).
    بـه هـمـيـن خـاطـر مى گويند او مشرك بوده است , اما جهادهاى اوبراى اسلام وتحمل دشمنى قـبـيـله اش را در نظر نمى گيرند تا جائى كه حاضر شد سه سال همراه برادر زاده اش در يك دره زنـدانـى شـود وازبـرگ درخـتـان بـخـورد, اشعار اعتقادى او در يارى دين پيامبر(ص ) راناديده مـى گـيـرند وهمه كارهاى پيامبر(ص ) در حق اورا نيز مى پوشانندكه چگونه اورا غسل داد وكفن وى را از پيراهن خويش تهيه فرمود وبه درون قبرش رفت وآن سال را سال اندوه (عام الحزن ) ناميد وفرمود:.
    ((به خدا سوگند, قريش نتوانستند با من كارى بكنند مگر پس ازمرگ ابو طالب )) ((306)).
    ب پـس از فتح ((مكه )) پيامبر(ص ) درباره ((ابو سفيان )) فرمود: ((هركس به خانه ((ابوسفيان )) برود در امان است )) ((307)).
    امـا تـمامى كارهاى گذشته اش وجنگهائى را كه او رهبرى كردوهزينه اش را تامين نمود تا رسول خدا(ص ) را از ميان بردارد فراموش مى كنند!.
    هنگامى كه اورا نزد پيامبر(ص ) آوردند وگفتند: مسلمان شووگرنه گردنت را مى زنيم , گفت : ((اشـهـد ان لا الـه الا اللّه )) گـفتند: بگو:((اشهد ان محمدا رسول اللّه )) , گفت : درباره اين يكى هنوز اشكال دارم ((308)) !!!.
    اما امام على (ع ) مى فرمايد:.
    ((حق را بشناسيد, اهلش را خواهيد شناخت )) ((309)).
    اينها دلايل محكمى است كه مرا وا مى دارد از اين گونه اصحاب متنفر وبيزار گردم خداوندا, از تو درخواست آمرزش وتوبه مى كنم .
    خـداونـدا, بـزرگـانـمـان مارا به بى راهه كشاندند وحقيقت را از ماپنهان داشتند واصحاب مرتد ودگرگون شده را به گونه اى برايمان ترسيم كردند كه پنداشتيم برترين بندگان پس از رسولت هستند.
    بـار خـدايـا, مرا از شيعيان ومتمسكان به ريسمان ولايت عترت پاك پيامبرت , وسوار شدگانى در كـشـتـى نـجـاتـشـان , وپـويـنـدگان گامهايشان , وعمل كنندگان به سخنان وكردارشان قرار ده ((310)).
    دو نامه ودو پاسخ
    در پايان اين فصل خوب است به دو نامه ودو جواب تاريخى اشاره اى داشته باشيم :.
    نامه اول ((محمد بن ابى بكر)) در نامه اى خطاب به ((معاويه )) ضمن بر شمردن فضائل وكمالات امـام عـلـى (ع ) وخـانـدانش , رذائل وكنيه هاى او وپدرش نسبت به اسلام وپيامبر(ص ) را گوشزد مى نمايد, ووى رانصيحت مى كند كه خود را با على (ع ) برابر نسازد.
    ((معاويه )) در پاسخ ضمن اقرار به فضائل آن حضرت مى گويد:.
    ((مـن وپدرت در حيات محمد(ص ) حق فرزند ((ابوطالب ))را برخود لازم مى شمرديم , اما پس از وفـات آن حـضـرت پـدرت وفاروق اويعنى ((عمر)) نخستين كسانى بودند كه حق اورا ربودند وبا وى مـخـالفت كردند اگر كار پدر تو پيش از اين نبود, ما با على بن ابى طالب مخالفت نمى كرديم وفـرمـانـبردار او مى شديم , ولى ما ديديم پدرت چنان كرد ما هم راه اورا گرفتيم وكارى چون او كرديم , اگر مى خواهى انتقاد كنى از پدرت انتقاد كن يا دست بردار)) ((311)).
    نـامـه دوم پـس از شـهادت حسين بن على (ع ) ((عبداللّه بن عمر)) طى نامه اى به ((يزيد)) از اين واقعه اظهار تاسف كرد, او در پاسخش نوشت :.
    ((اى نـادان اگـر حـق بـا مـاست كه ما بر سر حق خود جنگيديم واگرحق با ديگرى است پدر تو نخستين كسى است كه اين بنيان را نهاد وحق را از اهلش گرفت )) ((312)).

    اصحاب 

    از مهمترين ابحاث محورى واساسى , بحث در زندگى وعقايداصحاب پيامبر(ص )است .

    آنها اساس همه چيزند وما دينمان را از آنها فرا گرفته ايم وبه وسيله چراغ روشنائى آنها, ظلمتهارا مـى شكافيم , علماى اسلام كه به اين امر واقف بوده اند كتابهاى مفصلى در اين زمينه چون : ((اسد الغابه في تمييز الصحابه )) و((الاصابه في معرفة الصحابه )) و((ميزان الاعتدال ))وتاليف كرده اند.

    اشـكـالـى در ايـنـجا مطرح است وآن اينكه علماى اسلام تا كنون مطابق آرا ونظرات حكام اموى يا عباسى كه عدوات وكينه بسزائى بااهل بيت وپيروانشان داشتند تاريخ نويسى مى كرده اند بنابراين دور ازانصاف است كه سخنان پيروان اهل بيت را بررسى نكنيم ((110)).

    اهـل سـنـت همه اصحاب را بدون استثنا عادل مى دانند وبر همه آنها صلوات مى فرستند, وبا تمام شـدت مـخـالـف هـر نـوع انـتـقـاد يـااعتراضى نسبت به آنها هستند, ومخالف اين عقيده را كافر مـى دانند ((111)) ,حتى اگر قائل به شهادتين باشد, مى گويند: كسى كه به ((ابابكر)) دشنام داده به مرده اش حتى دست هم نبايد زد, بلكه اورا با چوب به سوى قبربكشانند ((112)).

    آنها معتقدند هر كس چيزى از پيامبر(ص ) روايت كرده , يا هرمسلمانى كه اورا در حال ايمان ديده بـاشـد صـحابى وعادل است , حتى ((محمد بن ابى بكر)) كه زمان رحلت آن حضرت سه ماهه بود جزاصحاب است ((113)).

    بـنابراين اگر حديثى به يكى از اصحاب برسد آن را مى پذيرندوديگر در احوالات آن صحابى يا متن حديث بحث نمى كنند.

    وقتى من براى علماى خود استدلال مى كنم كه صحابه خودشان اين تقدس را قبول نداشتند, مثلا ((عمر)) ((ابو هريره ))را با تازيانه زد وازحديث گفتن بازداشت واورا به دروغ گوئى متهم ساخت مى گويند:صحابه حق داشتند هر چه مى خواهند درباره يكديگر بگويند ولى مادر سطحى نيستيم كه از آنها انتقاد يا ردشان كنيم .

    مى گويم : آنها با هم جنگيدند, همديگررا تكفير كرده وكشتند,مى گويند همه مجتهد بودند, آنكه درسـت فـهميده دو برابر وآنكه نادرست فهميده يك برابر پاداش دارد ((114)) خلاصه ما نبايد در كار آنهادخالت كنيم .

    امـا شـيعيان ضمن ارزش دانستن همراهى با پيامبر(ص )مى گويند: اگر صحابى رسول اللّه (ص ) تـوانـسـت ايـن فـضـيلت را حفظكند پاداشى مضاعف دارد وگر نه به عذابى دو چندان گرفتار مى آيد,بنابراين اصحاب دو دسته اند:.

    دسته اول مؤمن وتسليم خدا ورسول .

    دسته دوم به ظاهر مؤمن ولى در درون داراى مرض وشك وترديد.

    بـراسـاس گـواهى تاريخ برخى از اصحاب زنا كرده , ميگسارى نموده , شهادت دروغ داده , از دين بازگشته , جنايتهاى بزرگ كرده , وبه امت خيانت ورزيده اند ((115)) كه به بررسى آنها دردوبخش مى پردازيم .

     

    بخش اول : نگاهى كلى به اصحاب

     

    قـبل از هر چيز بايد دانست كه خداوند سبحان در آيات متعددى اصحابى را كه به رسول خدا(ص ) ارادت داشـتند وبدون هيچ طمع , يافشار, يا خود بزرگ بينى تنها به خاطر رضاى خدا ورسولش از آن حـضـرت پـيروى كرده اند, ستوده است ((116)) كه ما در مورد آنان بحثى نداريم همچنانكه در مـورد دو مـنـافـقى كه مورد لعن شيعه وسنى هستنديعنى ((عبداللّه بن ابي )) و((عبداللّه بن ابى سلول )) ((117)) نيز بحثى نمى كنيم .

    بـلـكـه بـحث بر سر آن گروه از اصحاب است كه مورد اختلاف مسلمانان هستند ودر لسان قرآن وحديث نكوهيده شده ومورد تهديدقرار گرفته اند ((118)).

    الف : اصحاب در قرآن

    آيات فراوانى در قرآن كريم خصوصا در سوره هاى توبه ,احزاب ومنافقون به توبيخ وسرزنش برخى از اطـرافيان پيامبر(ص ) كه از فرمان خدا ورسولش تخلف ورزيده اند با عنوان منافق مى پردازند,از جمله :.

    1 ـ (يحلفون باللّه ما قالوا ولقد قالوا كلمة الكفر وكفروا بعداسلامهم ) ((119)).

    يـعـنـى : ((به خدا قسم مى خورند كه (چيزى ) نگفته اند, ولى به تحقيق آنها كلام كفر را گفته اند وپس از اسلامشان كافر گشته اند)).

    2 (الا عـراب اشـد كـفـرا ونـفـاقـا واجـدر الا يـعـلـمـوا حـدود مـا انزل اللّه على رسوله واللّه عليم حكيم ) ((120)).

    يـعنى : ((اعراب شديدترين كفر ونفاق را دارا هستند ودر نادانى احكامى كه خداوند بر رسولش فرو مى فرستد سزاوارترند, وخداونددانا وحكيم است )).

    3 ـ (ومـن الـنـاس من يقول امنا باللّه وباليوم الا خر وماهم بمؤمنين يخادعون اللّه والذين امنوا وما يـخـدعـون الا انـفـسهم وما يشعرون فى قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا وله م عذاب اليم بما كانوا يكذبون ) ((121)).

    يـعـنى : ((گروهى از مردم مى گويند: ما به خدا وروز جزا ايمان آورده ايم , ولى آنها مؤمن نيستند مـى خـواهـنـد خـدا ومـؤمـنـيـن را فريب دهند در حالى كه جز خودرا فريب نمى دهند, اما اين را نـمـى فـهـمند درقلبهاشان مرض هست وخدا هم بر مرضشان افزوده , ودر اثر ادعاى دروغينشان عذابى دردناك براى آنها مى باشد)).

    4 ـ (اذا جاك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول اللّه واللّه يعلم انك ل رسوله واللّه يشهد ان المنافقين لكاذبون اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل اللّه انهم سا ما كانوا يعملون ذلك بانهم امنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم فهم لايفقهون )((122)).

    يـعنى : ((چون منافقين نزد تو آيند مى گويند: شهادت مى دهيم كه تو رسول خدائى , خدا مى داند كـه تـو رسـول اوئى وخـدا شهادت مى دهدكه منافقين دروغ مى گويند اينان پيمانها وقسمهاى دروغـشـان را سـپـرخويش قرار داده اند تا راه خدارا (بر مردم ) ببندند, اينها چه كار بدى مى كنند عـلـتش اين است كه آنها ايمان آوردند وبعد از آن كافر گشتندوخداوند هم قلبهاشان را بسته در نتيجه هيچ نمى فهمند)).

    5 ـ (ان المنافقين يخادعون اللّه وهو خادعهم واذا قاموا الى الصلوة قامواكسالى يراؤون الناس ولا يذ كرون اللّه الا قليلا) ((123)).

    يـعـنى : ((منافقين با خدا فريبكارانه رفتار مى كنند, او هم فريب آنان را پاسخ مى دهد, وچون براى نـمـاز بـخـواهـنـد برخيزند با كسالت برمى خيزند ودر برابر مردم ريا مى كنند و (نشانه ديگرشان اين است كه )خدارا جز اندك ياد نمى كنند)).

    6 ـ (واذ يقول المنافقون والذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا اللّه ورسوله الاغرورا) ((124)).

    يـعـنـى : ((آن هـنگام كه منافقين وكسانى كه در دلهاشان مرض بودگفتند: خدا ورسولش به ما وعده اى جز فريب ندادند)).

    وآيات ديگرى كه مجال بازگوئى آنها نيست ((125)).

    اهل سنت در پاسخ به اين اشكال مى گويند:.

    اولا در صـحابى بودن اشخاص ايمان اورا نيز شرط مى دانيم يعنى ((صحابى كسى است كه به حال ايمان پيامبر(ص ) را ديده باشد)).

    وثانيا منافقان حسابشان جداست واز صحابه نيستند.

    اما وقتى دقيقتر موشكافى كنيم در مى يابيم كه :.

    اولا همه آنان كه با پيامبر همراه وهمنشين بودند شهادتين راگفته بودند.

    پيامبر(ص ) هم آن ايمان ظاهرى را پذيرفته بود ومى فرمود: ((به من فرمان داده شده كه به ظاهر افراد داورى كنم , كار درون افراد باخداست )).

    ثانيا پيامبر منافقين را نيز جز اصحاب خويش دانسته است ,((بخارى )) مى گويد:.

    ((عمر)) از پيامبر(ص ) اجازه خواست كه گردن ((عبداللّه بن ابى ))منافق را بزند, حضرت فرمود: اورا رها كن , مبادا مردم بگويندمحمد(ص )اصحابش را مى كشد ((126)).

    ثـالـثا منافقين شناخته شده نبودند, ((بخارى )) گويد: ((عمر)) ازرسول خدا, درخواست كرد كه گردن ((ذوالخويصره )) كه به پيامبر گفته بود به عدالت رفتار كن را بزند, حضرت فرمود:.

    ((اورا رهـا كن , زيرا يارانى دارد كه هر يك از شما نماز خودرا دربرابر نماز او وروزه خودرا در برابر روزه او كـوچـك مـى شمارد, آنهاقرآن مى خوانند ولى از گلوى آنان فراتر نمى رود, وچون بيرون جستن تير از كمان از دين بيرون مى روند)) ((127)).

    رابعا قرآن كريم هم آنان را ناشناخته معرفى مى كند:.

    (ومن اهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم ) ((128)).

    يعنى : ((برخى ازاهل مدينه نفاق مى ورزند, تو آنهارا نمى شناسى ولى ما مى شناسيم )).

    خامسا رسول خدا(ص ) دشمنى با على بن ابى طالب (ع ) رانشانه نفاق اعلام كرده بود ((129)) پس لااقـل افـرادى چون ((معاويه )) و((عمروعاص ))و((بسر بن ارطاة )) را بايد جز منافقين به حساب بياوريد.

    سـادسا آيات فراوانى از قرآن كريم اصحاب را با وصف ايمان مورد عتاب ونكوهش قرار مى دهند, از جمله :.

    1 ـ (يـا ايـهـا الذين امنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل اللّه اثاقلتم الى الارض ارضيتم بالحيوة الـدنـيا من الاخرة فما متاع الحيوة الدنيا فى الاخرة الاقليل الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما ويستبدل قوما غيركم ولا تضروه شيئا واللّه على كل شى قدير ) ((130)).

    يعنى : ((اى اهل ايمان چه مى شود شمارا كه وقتى به شما گفته مى شود در راه خدا بسيج شويد بر زمـيـن سـنـگـينى مى كنيد؟ آيا به زندگانى دنيائى به جاى آخرت راضى گشته ايد؟ همانا بهره زنـدگـى دنـيـادر بـرابـر آخرت اندك است اگر بسيج نشويد شمارا دچار عذابى دردناك مى كند وگـروه ديـگرى را جايگزين شما مى نمايد, اين كار هيچ ضررى براى او ندارد كه خدا بر هر چيزى قادراست )).

    2 ـ (يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون كبر مقتا عنداللّه ان تقولوا مالا تفعلون ) ((131)).

    يـعـنـى : ((اى كـسانى كه ايمان آورده ايد, چرا چيزى را مى گوئيد كه به آن عمل نمى كنيد بسيار نفرت انگيزاست درپيشگاه خدا اين كه بگوئيد چيزى را كه به آن عمل نمى كنيد)).

    3 ـ (يمنون عليك ان اسلموا قل لاتمنوا على اسلامكم بل اللّه يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين ) ((132)).

    يـعـنـى : ((بـر تـو منت مى گذارند كه اسلام آورده اند بگو: اسلامتان رابر من منت نگذاريد, بلكه خداوند بر شما منت نهاد كه به سوى ايمان هدايتتان كرد اگر اهل صداقت وراستى باشيد)).

    4 ـ (قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا ولما يدخل الايمان فى قلوبكم ) ((133)).

    يـعنى : ((اعراب گفتند: ايمان آورديم , بگو: ايمان نياورده ايد ولى بگوئيد: اسلام آورده ايم , چرا كه هنوز ايمان در قلبهاتان واردنشده است )).

    5 ـ (وان فـريـقـا من المؤمنين لكارهون يجادلونك فى الحق بعد ما تبين كانمايساقون الى الموت وهم ينظرون ) ((134)).

    يـعـنـى : ((گـروهـى از مؤمنين اظهار نارضايتى مى كنند اينها بعد ازآشكار شدن حق در آن با تو جدال ونزاع مى نمايند, گويا خود مى بينندكه به سوى مرگ كشيده مى شوند)).

    6 ـ (انـمـا يـسـتـاذنـك الـذيـن لا يـؤمـنـون بـاللّه والـيوم الاخر وارتابت قلوبهم فهم في رى بهم يترددون ) ((135)).

    يـعنى : ((تنها آنهائى كه ايمان به خدا وروز جزا نياورده اند ودلشان پر از شك وريب است از تو اجازه معافى از جهاد مى خواهند, همانا آنهادر شك وترديدشان خواهند ماند)).

    7 ـ (لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا ولاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنة و فيكم سماعون لهم واللّه عليم بالظالمين ) ((136)).

    يـعـنـى : ((اگـر ايـنـان بـا شـما مؤمنين براى جهاد بيرون بيايند جزخيانت وفريب در سپاه شما نمى افزايند, هر چه بتوانند در كار شمااخلال مى كنند واز هر سوى در پى فتنه انگيزى هستند, در مـيـان شما هم كسانى هستند كه به آنها گوش مى دهند (وسخنشان را مى پذيرند),خداوند هم به حال ستمگران داناست )).

    8 ـ (ومـنـهـم مـن يـلـمـزك فـى الـصـدقـات فـان اعـطوا منها رضوا وان لم يعطوامنها اذا هم يسخطون ) ((137)).

    يـعـنى : ((برخى از آنان در تقسيم صدقات بر تو خرده مى گيرند,پس اگر مال زيادى به آنها عطا كنى راضى مى شوند واگر چيزى به آنهاداده نشود سخت خشمگين مى گردند)).

    9 (ومنهم الذين يؤذون النبى ويقولون هو اذن , قل اذن خيرلكم , يؤمن باللّه ويؤمن للمؤمنين ورحمة للذين آمنوا منكم والذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب اليم ) ((138)).

    يـعـنـى : ((بـرخى از آنان دائما پيامبررا اذيت كرده مى گويند: شخص خوش باورى است , بگو اين خـوش بـاورى مـن بـه نـفع شماست , پيامبربه خدا ايمان دارد وبراى مؤمنين مامن وپناگاه است وبـراى ايـمـان آورده هـاى شما رحمت مى باشد, اما براى آنها كه رسول خدارا اذيت وآزار مى دهند عذابى دردناك مى باشد)).

    به اضافه آيات ديگر ((139)) كه در يك جمع بندى مى فرمايد:.

    (افاين مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ) ((140)).

    يعنى : ((آيا اگر پيامبر بميرد يا كشته شود به گذشته هاى خويش باز مى گرديد)) ((141)).

     

    ب : اصحاب در سنت

     

    1 ـ ((ابو سعيد خدرى )) گويد: پيامبر فرمود:.

    (((روز قـيامت ) گفته مى شود: تو نمى دانى كه پس از وفاتت چه بدعتها در دين گذاشتند, آنگاه من مى گويم : دور باد, دور باد, آنان كه پس از من در دين تغيير دادند وبدعت نهادند)) ((142)).

    2 ـ ((ابو هريرة )) مى گويد: پيامبر(ص ) فرمود:.

    ((گـروهـى را ديـدم آنها را شناختم , ناگهان مردى به آنها گفت :زودتر بيائيد, گفتم : به كجا؟ گـفـت : بـه خدا قسم به سوى جهنم , گفتم :اينها چه كار كرده اند؟ گفت : پس از تو به جاهليت بازگشتند ومرتدشدند, از آنها نمى بينم كسى رها شود جز به اندازه چند شترى كه از گله شتران جدا شده اند)) ((143)).

    3 ـ پيامبر خدا(ص ) فرمود:.

    ((من قبل از شما مى روم وشاهد وگواه بر كارهاى شما هستم به خدا سوگند بر شما نمى ترسم كه پس از من مشرك شويد ولى مى ترسم كه بر سر دنيا رقابت كنيد)) ((144)).

     

    ج : اصحاب وبرخورد با پيامبر9

     

    1 ـ ((ذو الحويضره )) به تقسيم پيامبر(ص ) اعتراض كرد, حضرت فرمود:.

    ((اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى مى خواهد به عدالت رفتار نمايد؟)) ((145)).

    2 ـ در جـريـان صـلـح حـديـبـيـه وقتى پيامبر پيمان نامه را پايان داد به اصحاب خود فرمان داد: ((برخيزيد, حيوانات خودرا نحر كنيدوسرهايتان را بتراشيد)).

    راوى گويد به خدا سوگند هيچيك از آنها بر نخاستند, تا اينكه حضرت سه بار فرمان خودرا تكرار فرمود, وقتى ديد كسى برنمى خيزد, نزد ((ام سلمه )) رفت وماجرا را برايش نقل كرد ((146)).

    3 ـ وقتى پيامبر(ص ) در آخرين روزهاى حيات خويش ازاصحاب درخواست كرد كه كاغذ ودواتى بـيـاورنـد تـا بـراى آنـهـا چـيـزى بنويسد كه هرگز پس از آن گمراه نشوند, ((عمر)) از اين كار جلوگيرى كرد وضمن نسبت هذيان دادن به حضرت اظهار داشت كه قرآن مارابس است .

    حاضرين اختلاف كرده با هم نزاع كردند تا جائى كه حضرت فرمود:.

    ((بلند شويد واز نزد من بيرون رويد)).

    بـه هـمـيـن خاطر ((ابن عباس )) همواره مى گفت : بالاترين مصيبت ,مصيبتى بود كه نگذاشتند رسـول خـدا(ص ) آن كـتـاب را بـر ايـشـان بـنويسدوبجاى اطاعت پيامبر اختلاف كردند وهياهو نمودند ((147)).

    4 ـ پـيـامـبـر اكرم (ص ) دو روز قبل از وفاتشان سپاهى را به فرماندهى جوان هجده ساله اى به نام ((اسـامـة بـن زيـد)) بـراى جـنگ باروميان بسيج نمودند وهمه مسلمانان را مامور حضور در آن كـردنـدومـتـخلفين را لعنت فرمودند با اين وصف گروهى از جمله ((ابوبكر))و((عمر)) به بهانه جوان بودن فرمانده كه هنوز صورتش مو در نياورده ازحضور سرباز زدند ((148)).

    پـيـامـبـر(ص ) از اين عملكرد سخت متاثر وعصبانى شدند وباحالت تب در حالى كه سر مبارك را بـسـتـه وپـاهـارا بـه زور بـر زمـيـن مى كشيد از منزل خارج شده بر فراز منبر رفت وپس از حمد الهى فرمود:.

    ((اگر امروز در فرماندهى او تشكيك مى كنيد وطعنه مى زنيد قبلانيز در فرماندهى پدرش طعنه مى زديد)) ((149)).

    5 ـ دوازده تن از اصحاب پيامبر(ص ) به بهانه دور بودن راه مسجدالنبى از مال خودشان مسجدى ساختند وحضرت را جهت افتتاح آن دعوت نمودند.

    اما خداوند سبحان نفاق آنان را روشن ساخت وپيامبر(ص ) رااينگونه آگاه كرد كه :.

    (والـذين اتخذوا مسجدا ضرارا وكفرا وتفريقا بين المؤمنين وارصادالمن حارب اللّه ورسوله من قب ل وليحلفن ان اردنا الا الحسنى واللّه يشهدانهم لكاذبون لا تقم فيه ابدا) ((150)).

    يعنى : ((كسانى كه براى زيان رسانيدن وكفر ورزيدن وجدائى انداختن ميان مؤمنان وسنگرسازى بـراى آنـان كـه بـا خـدا وپـيـامبرجنگيده اند مسجدى پديد آورده اند وسوگند مى خورند كه جز نـيـكـى هـدفـى نـداشتيم در حالى كه خدا گواهى مى دهد كه اينان دروغگويندهرگز در چنين مسجدى اقامت نكن )) ((151)).

    6 ـ ((جابر بن عبداللّه )) مى گويد:.

    قـافـله اى كه مواد غذائى با خود حمل مى كرد از شام آمد, مامشغول نماز جمعه با رسول خدا(ص ) بوديم , مردم متفرق شدند بجزدوازده نفر كه اين آيه نازل شد:.

    (واذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها وتركوك قائما) ((152)).

    يـعنى : ((چون تجارت يا كار لهوى را ببينند به طرف آن پراكنده مى شوند وتورا كه ايستاده اى تنها مى گذارند)) ((153)).

    7 ((برا بن عازب )) مى گويد:.

    رسـول اكـرم (ص ) ((عبداللّه بن جبير)) را به همراه پنجاه پياده نظام در دره ((احد)) قرار داد وبه آنـهـا فـرمان داد كه خواه در صورت شكست وخواه پيروزى از آنجا حركت نكنند تا فرمان حضرت برسد, اماهمينكه آثار پيروزى پديدار گشت وجواهرات زنان آشكار شد فريادكشيدند:.

    ((غـنـيـمـت , اى قـوم غـنـيـمت ))!! دره را رها كرده به سوى جمع آورى غنائم به راه افتادند وبه فـريـادهاى ((عبداللّه بن جبير)) اعتنائى نكردند,نتيجه اين عمل شكست سپاه اسلام وبه شهادت رسـيـدن هفتادنفر شد,آنجا بود كه حضرت رسول (ص ) هر چه فرياد كرد جز دوازده نفر كسى با او نبود ((154)).

    8 قضيه ((احد)) مربوط به سال سوم هجرت كه مسلمانان درضعف قرار داشتند بود اما اين صحنه بـراى آنـان عـبـرت نشد و در پايان سال هشتم پس از فتح ((مكه )) كه تعداد دوازده هزار سپاهى حـضـرت راهـمـراهـى مى كردند يعنى دوازده برابر سپاهيان اسلام در ((احد)) در((حنين )) اين صـحـنـه را تـكـرار كرده مجددا حضرت را در وسط ميدان تنهاگذاشتند, قرآن كريم آن حادثه را اينگونه ترسيم مى كند:.

    ـ (ويـوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئاوضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين ثم انزل اللّه سكينته على رسوله وعلى المؤمنين وانزل جنودا لم تروها وعذب الذين كفروا وذلك جزاالكافرين ) ((155)).

    يـعـنى : (( (خداوند در مواقع فراوانى شمارا يارى كرد از جمله :)روز ((حنين )) كه لشكر بسيارتان مغرورتان ساخته بود, آن لشكر بزرگ هرگز به كارتان نيامد وزمين با آن بزرگى بر شما تنگ آمد در نـتـيـجـه هـمـه شـمـا پـا بـه فـرار گـذاشـتـيـد واز صـحـنه جنگ در رفتيد آنگاه خداوند آرامـش وطـمـانـيـنـه اش را بـر رسـول ومـؤمنان نازل كرد ولشكريانى فرو فرستاد كه شما آنهارا نمى ديديد تا بالاخرة كافران را سخت عذاب كرد واين هم كيفر كافران است )).جالب اينجاست كه ((ابو قتاده )) مى گويد:.مـسـلمانان پا به فرار گذاشتند, من هم با آنها فرار كردم , ناگهان ((عمر بن خطاب )) را در ميان مردم يافتم , به او گفتم : اين مردم را چه شده است ؟ گفت كار خدااست ((156)) !!.9 ((ابن عباس )) مى گويد:.در روز چهارم ذى الحجه پس از انجام عمره پيامبر اكرم (ص )اعلام كردند كه زنانتان بر شما حلال هـسـتـند, يكى از ما وقتى به سرزمين ((منا)) رفته بود نتوانست شهوتش را كنترل كند وقتى اين خبر به رسول خدا(ص ) رسيد حضرت به سخنرانى ايستاد وفرمود:.((شنيدم چنين وچنان مى گوئيد, به خدا سوگند من از شمانيكوكارتر وبا تقواترم )) ((157)).10 ((انس بن مالك )) مى گويد:.وقتى خداوند مقدارى از اموال قبيله ((هوازن )) را به رسول خدا(ص ) غنيمت داد, حضرت آن را به مردانى از ((قريش )) بخشيد,برخى از انصار گفتند:.خـدا پـيـامـبـرش را بـبـخـشـد, به ((قريش )) مى بخشد ومارا رها مى كنددر حالى كه خونشان از شمشيرهايمان مى چكد, رسول خدا(ص )آنهارا در جائى گردآورده فرمود:.((مـن بـه آنها كه تازه مسلمان شده اند چيزى بخشيده ام , آيا راضى نمى شويد كه آنها با مالهايشان بروند وشما با رسول خدا؟)) ((158)).11 پـيامبر اكرم (ص ) از وصل كردن روزه به روزه روز ديگر نهى فرمود اما اصحاب آن را نپذيرفتند وروزه ها را به هم وصل مى كردند ((159)).
    د : اصحاب وتغيير سنت پيامبر9

    1 ((بـرا بـن عـازب )) گويد: ما پس از پيامبر(ص ) چه كارها كرديم وچه انحرافها در دين به وجود آورديم ((160)).2 ـ ((انـس بـن مالك )) گويد: هيچيك از احكام شريعت رانمى شناسم كه بدون تغيير باقى مانده باشد به جز نماز واين نماز هم ضايع شده است ((161)).3 ـ ((ابـو سـعيد خدرى )) به ((مروان )) كه امير مدينه بود اعتراض مى كند كه چرا بر خلاف سنت پـيـامـبـر(ص ) خـطـبـه عـيـدرا قـبـل از نـمـازمـى خـوانـى ؟ گـفـت : چون مردم پس از نماز نمى نشينند ((162)).علتش هم اين بود كه خطبه بالعن على واهل بيتش ختم مى شد.4 ـ رسول خدا(ص ) اطاق بوريائى را براى نماز خواندن فراهم كرد, برخى از مسلمانان نيز همراه او نماز خواندند, يكى از شبها رسول خدا(ص ) دير كرد وتشريف نياوردند, مردم سر وصداراه انداختند وباسنگ به در خانه كوبيدند حضرت ناراحت شده به آنان فرمود:.((آنـقـدر رفـت وآمـد كـرديـد كـه خـيال كردم (اين نماز مستحبى ) برشما واجب شده پس نماز مستحبى را در خانه بخوانيد)) ((163)).5 ـ ((عمر)) در ايام خلافتش مردم را براى به جماعت برگزار كردن نماز مستحبى (صلاة تراويح ) گرد هم مى آورد ومى گفت : چه بدعت خوبى ! ((164)).6 ـ ((ابـو الـدردا)) مى گويد: به خدا قسم چيزى از سنت پيامبر(ص ) نمى يابم جز اينكه همه با هم نماز مى خوانند ((165)).

    هـ : برخورد اصحاب با يكديگر
    اين موضوع در بخش دوم اين فصل مشروحا بررسى خواهدگرديد.

    بخش دوم : بررسى احوالات برخى از اصحاب
    الف : ((ابوبكر)):
    موارد تخلفات او به اختصار از اين قراراست :.1 ـ گـروهى از ((بنى تميم )) در سال نهم هجرى بر پيامبر(ص ) واردشدند, ((ابوبكر)) و((عمر)) هر كدام به فردى اشاره كردند كه پيامبر(ص )اورا اميرشان سازد, آن دو آنقدر در محضر حضرت با يكديگر مخالفت كرده وسروصدايشان بالا رفت تا جائى كه اين آيه شريفه نازل شد:.(يـا ايـهـا الـذيـن امـنـوا لا تـرفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهرواله بالق ول كجهر بعضكم لبعض ) ((166)).يـعـنى : ((اى مؤمنان , صدايتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيدوهمانگونه كه با يكديگر بلند سخن مى گوئيد با پيامبر سخن مگوئيد)) ((167)).2 ـ تخلف از حضور در سپاه ((اسامة )) ((168)).3 ـ جسد پيامبر(ص ) را رها كرده , براى رسيدن به خلافت به سوى ((سقيفه )) شتافت .4 ـ ((عايشه )) گويد:.((فاطمه ميراث خود در ((مدينه )) و((فدك )) وباقيمانده خمس را از((ابوبكر)) طلب كرد, اما وى از پـرداختن آن به فاطمه خوددارى كرد,فاطمه بر ((ابوبكر)) خشمگين شد وبا او قهر كرد وحرف نزد تا روزى كه از دنيا رفت )) ((169)).جالب اينجاست كه همين ((بخارى )) مى گويد:.((پس از رحلت پيامبر(ص ) ((جابر بن عبداللّه )) ادعا كرد كه آن حضرت به او وعده دادن چيزهائى را داده بود, ((ابوبكر)) سه باردستش را پر كرد ودر هر نوبت پانصد درهم به او داد)) ((170)).آيا كسى نيست از ((ابوبكر)) بپرسد:.چرا ادعاى ((جابر)) را بدون هيچ گواهى تصديق كردى اما ادعاى زهرا((س ))را خير؟!.آيا ((جابر)) با تقواتر وراستگوتر از آن حضرت بود؟! در حالى كه :.به شهادت آيه تطهير زهرا((س )) معصوم است .به فرموده رسول خدا(ص ) فاطمه ((س )) سرور زنان است ((171)).به فرموده رسول خدا(ص ) فاطمه ((س )) سرور زنان اهل بهشت است ((172)).فاطمه پاره تن رسول خداست ((173)).چرا شهادت على (ع ) و((ام ايمن )) در تاييد سخنان زهرا((س ))رانپذيرفتى ؟.((بخارى )) نقل مى كند كه :.((قـوم ((بـنـى صـهـيـب )) ادعـا كـردنـد كـه رسـول خـدا دو منزل ويك اطاق را به ((صهيب )) بـخـشـيده است , ((مروان )) گفت : چه كسى به نفع شماگواهى مى دهد؟ گفتند: ((ابن عمر)), وى را طـلـبـيد, واو هم گواهى داد كه پيامبر دو منزل ويك اطاق به ((صهيب )) داده است , آنگاه ((مروان )) بر اين گواهى صحه گذاشت وبه آنان بخشيد)) ((174)).آيا فرزندان ((صهيب )) در ادعايشان راستگوتر از دختر گرامى رسول خدا(ص ) هستند؟!.يا گواهى ((عبداللّه بن عمر)) قوى تر ومحكم تر از گواهى على و((ام ايمن ))است ؟!.يا اينكه ((عبداللّه بن عمر)) مورد اطمينان دستگاه حاكمه است ولى على خير؟!.5 ـ ((ابوبكر)) به پيامبر(ص ) نسبت داد كه آن حضرت فرمود:.((ما پيامبران ارث نمى گزاريم )) ((175)).وحال آنكه :.قرآن كريم صراحتا مى فرمايد: (وورث سليمان داود) ((176)).يعنى : ((سليمان از داود ارث برد)).چـرا ادعاى ((ابوبكر)) قبول مى شود اما سخن فاطمه وعلى كه ازاهل بيت هستند رد مى گردد؟ شـايـد بـه خـاطـر اينكه او حاكم است ! درحالى كه نماز ((ابوبكر)) و((عمر)) و((عثمان )) وتمامى اصـحـاب وجـميع مسلمانان پذيرفته نمى شود مگر اينكه بر محمد وآل محمد(ص )صلوات ودرود بفرستند ((177)).((عـبداللّه بن عمر)) مى گويد: رسول خدا(ص ) به همسرانش صدبار شتر از محصولات ((خيبر)) مـى بـخـشـيد, ((عمر)) ((خيبر)) را تقسيم كردوهمسران حضرت را مخير كرد كه مقدارى از آب وزمـين به آنها بدهد ياهمان برنامه پيامبر(ص )را اجرا كند كه برخى زمين را اختيار كردندوبرخى ديگر بار شتررا, ((عايشه )) هم زمين را برگزيد)) ((178)).اگـر پيامبر(ص ) ميراث باقى نمى گذارد, چگونه همسرانش ازجمله ((عايشه )) ارث مى برند ولى دخترش فاطمه ((س )) خير؟!.6 ـ ((ابـوبـكر)) ((خالد بن وليد)) را به ((يمامه )) به سوى ((بنى تميم ))فرستاد, ((خالد)) پس از فـريـب دادن وبـسـتن دستهايشان به جرم درنگ درپرداختن زكات گردنشان را زد و((مالك بن نـويـره )) صـحـابـى جـلـيل القدركه رسول خدا(ص ) در اثر اطمينان به وى , اورا مامور گرفتن حقوق قومش كرده بود به قتل رسانده وهمان شب با همسر ((مالك )) زنا كرد.اولا ((ابـوبـكـر)) ((خـالـد))را هـيـچـگـونـه مـجـازاتـى نـنمود وگفت : ((اواجتهاد كرد وخطا نموده است )) ((179)) !!!.ثانيا ((ابوبكر)) خودش چنين فرمانى را صادر كرده بود, ((ابوهريره )) از او نقل مى كند كه گفت :.(( بـه خـدا قسم , هر كس را كه بين نماز وزكات فرق بگذاردمى كشم , زيرا زكات حق مال است , به خـدا سـوگـنـد اگر زكاتى را كه درزمان پيامبر(ص ) پرداخت مى كردند ولو به مقدار كم به من ندهند با آنهاكار زار خواهم كرد)) ((180)).ثالثا تمامى صحاح اهل سنت نقل كردند كه كشتن كسانى كه ((لااله الا اللّه )) مى گويند حرام است از جمله :.((مـقـداد)) به رسول اللّه (ص ) عرض كرد: اگر با يكى از كفار درحال جنگ برخورد كردم , در اين حال او با شمشيرش يكى از دو دستم را قطع كرد, آنگاه در پشت درختى پناه برد وگفت : من براى خـدامـسلمان شدم , آيا در اين صورت جايزاست اورا بكشم ؟ فرمود: اورانكش , گفتم او اول دست مرا بريد وآنگاه چنين گفت , فرمود نكش )) ((181)).رابعا هيچكس نگفته كه منع زكات موجب كفر وارتدادمى شود.برخى مى گويند اينها از اسلام برگشته بودند, لذا مى بايست كشته مى شدند!.مـى گـوئيـم : مـگر اينها با ((خالد بن وليد)) نمازرا به جماعت نخواندند؟ مگر خود ((ابوبكر)) ديه مالك را از بيت المال پرداخت نكردومعذرت خواهى ننمود؟.خـامـسـا در زمـان پيامبر(ص ) ((ثعلبه )) از پرداختن زكات امتناع ورزيد حتى آن را منكر شد, اما رسول خدا(ص ) نه با او جنگيد, نه اوراكشت ونه اموالش را به زور گرفت , اگر چه توان تمامى اين كارها راداشت .7 ((ابـوبـكـر)) دسـتـور داد پـانصد حديث از پيامبر(ص ) را آتش بزنند ((182)) واز نقل حديث آن حضرت جلوگيرى مى كرد.8 كـار خـلافـت بعد از خودرا ميان اصحاب به شورى نگذاشت آنچنان كه اهل سنت درباره خلافت اعـتـقـاد دارنـد بلكه ((عمر))را به عنوان جانشين خويش انتخاب كرد, ووقتى با اعتراض اصحاب مـواجه شد كه چرا يك انسان خشن تندخو را بر ما مسلطمى كنى ؟ گفت : ((بهترين آفريدگان را مسلط كردم )) ((183)).9 حضرت زهرا((س ))را به خشم آورد در حالى كه پيامبر(ص )فرموده بود:.((هـر كـه اورا بـه خـشـم آورد مـرا بـه خـشـم آورده , وهـر كـه مرا به خشم آورد خدارا به خشم آورده است )) ((184)).وتا روزى كه از دنيا رفت با او حرف نزد ((185)).وفرمود: ((به خدا قسم پس از هر نمازى كه مى خوانم تورا نفرين مى كنم ((186)).10 از پرداخت سهم ((مؤلفه قلوبهم )) خوددارى نمود ((187)).11 از همه مهمتر اين كه : فرمان پيامبر(ص ) درباره خلافت وولايت على (ع )را زير پا نهاد.در پايان خوب است اين دو گفتاررا هم از او بشنويد:.گفتار اول پيش از مرگ از كارهايش اظهار ندامت كرده مى گفت :.((به خدا قسم , تاسف نمى خورم جز براى سه كارى كه انجام دادم واى كاش انجام نمى دادم :.اى كاش به خانه فاطمه كارى نداشتم وآن را نمى گشودم , اگر چه با اعلام جنگ آن را بر من بسته بودند.اى كاش ((فجائه سلمى )) را مى كشتم يا آزادش مى كردم ولى اورابه آتش نمى كشيدم ((188)).واى كـاش در روز ((سـقـيـفـه )) كـاررا بر عهده يكى از آن دو مرديعنى ((عمر)) و((ابو عبيده )) مى گذاشتم تا او امير مى شد ومن وزير مى گشتم )) ((189)).گفتار دوم هنگامى كه به پرنده اى برفراز درختى مى نگريست چنين گفت :.((خـوشـا بـه حال تو اى پرنده , ميوه مى خورى وبر درخت مى نشينى , نه حساب وكتابى دارى ونه عـقـاب وعذابى , اى كاش من هم در كنار راه بر درختى بودم وشترى بر من گذشته مرا مى خورد وسپس همراه با سرگين آن خارج مى شدم وهرگز از بشر نبودم )) ((190)).

    ب : ((عمر))
    برخى از تخلفات اورا اينگونه نقل كرده اند:.1 اعتراض به نوشتن وصيت پيامبر(ص ) ونسبت هذيان نعوذباللّه به آن حضرت دادن ((191)).2 ـ در جـريـان صلح ((حديبيه )) با پيامبر(ص ) مخالفت كرده ,اينگونه با آن حضرت سخن گفت , خودش مى گويد:.((پرسيدم : آيا تو واقعا پيامبر خدا نيستى ؟.فرمود: بلى .پرسيدم : آيا ما بر حق ودشمن ما بر باطل نيست ؟.فرمود: بلى .گفتم : پس چرا دينمان را به ذلت واداريم ؟.فرمود: من پيامبر خدايم وهرگز اورا نافرمانى نمى كنم , واو ياروناصر من است .گفتم : آيا توبه ما وعده نمى دادى كه به خانه خدا مى آئيم وطواف مى كنيم ؟.فرمود: آرى , اما آيا به تو گفتم كه همين امسال مى آئيم ؟.گفتم : نه .فرمود: تو به آنجا مى آئى وآن را طواف خواهى كرد.سـپـس نـزد ((ابـوبـكـر)) آمـدم پـس از طرح همان سؤالات او گفت : اى مرد, او پيامبر خداست وپروردگارش را عصيان نمى كند, خداوند هم ياور اوست , پس از از او اطاعت كن , به خدا سوگند كه او برحق است )) ((192)).3 ـ به جماعت برگزار كردن نماز مستحب ((193)).4 ـ مـتـعـه زنان ومتعه حج ((194)) را كه در زمان پيامبر(ص ) و((ابوبكر))وحتى مدتى از خلافت خودش حلال بوده وبه آن عمل مى شد, تحريم كرد واينگونه اعلام نمود كه :.((دو متعه در دوران رسول اللّه آزاد بودند, ولى من از آنها نهى مى كنم وكسى كه آنهارا انجام دهد عقاب مى نمايم )) ((195)).جالب اينجاست كه فردى از ((عبداللّه بن عمر)) در مورد متعه حج سؤال كرد, گفت : حلال است .سؤال كننده گفت : ولى پدرت از آن نهى كرده است .((فـرزنـد عمر)) پاسخ داد: اگر مطلبى را پدرم نهى كند ولى پيامبر(ص ) آن را نپذيرد, من فرمان پدرم را پيروى كنم يا فرمان پيامبررا؟.آن مرد گفت : بلكه فرمان پيامبررا ((196)).5 ـ او نـيـز هـمچون خليفه اول از بازگو كردن احاديث پيامبر(ص )جلوگيرى كرد, ((قرظة بن كعب )) مى گويد:.((عـمـر)) مـارا بـه ((كـوفـه )) فـرستاد, به هنگام مشايعت تا محلى به نام ((صرار)) آمد وگفت : مـى دانـيـد چرا همراه شما آمدم ؟ گفتيم : لابد به خاطراينكه صحابى مى باشيم , گفت : نه , بلكه مـطـلبى را مى خواهم با شما درميان بگذارم , شما به سوى قومى فرستاده مى شويد كه نواى قرآن درسـيـنـه هـاشـان نـوائى چون ديگ جوشان دارد, وقتى شمارا ببينند, به سويتان گردن كشيده مى گويند: اصحاب محمد آمده اند, پس هشيارباشيد كه از رسول اللّه كمتر روايت نقل كنيد.وقتى ((قرظه )) به آن ديار وارد شد مردم از او احاديث پيامبرراطلب مى كردند ولى وى مى گفت : ((عمر)) مارا نهى كرده است ((197)).حتى روزى از مردم خواست كه احاديثى كه نزد آنان هست رابياورند, وقتى آوردند فرمان داد همه را آتش زدند ((198)).6 ـ قرآن كريم پس از بيان وجوب طهارت از جنابت مى فرمايد:.ـ ( فلم تجدوا ما فتيمموا صعيدا طيبا) ((199)).يعنى : ((اگر آبى نيافتيد با خاك پاك تيمم كنيد)).امـا ((خـلـيـفـه دوم )) بـا صراحت در برابر اين فرمان الهى مى ايستدودرباره جنبى كه آب ندارد مى گويد نماز نخواند, بشنويد:.((شـخصى نزد ((عمر)) آمد وگفت : من جنب شدم وآب براى غسل نيافتم , عمر گفت : پس نماز نخوان , ((عمار)) كه در آنجا حاضر بود گفت :يادت نمى آيد كه من وتو در سريه اى ((200))بوديم وجـنـب شـديـم ولى آبى نيافتيم , تو نماز نخواندى اما من خودرا در خاك غلطاندم ونمازخواندم , سپس پيامبر(ص ) فرمود: كافى بود كه با دو دست بر صورت ودستهايت مسح مى كردى .((عمر)) گفت : اى ((عمار)), از خدا بترس !.((عمار)) گفت : اگر نمى گذارى هيچ حرفى در اين موردنمى زنم )) ((201)).هـمـيـن اخـتـلاف بـين ((ابوموسى )) و((فرزند عمر)) اتفاق مى افتد,((ابوموسى )) به گفتگوى ((عمار)) با ((عمر)) استشهاد مى كند وآن را سندسخن خود قرار مى دهد كه ((عبداللّه )) در جواب وى مى گويد:.((مگر نديدى كه عمر از اين سخن قانع نشد))!!!.وى على رغم صريح آيه قرآن وسنت نبوى چنين مى گويد:.((اگر به آنها اجازه داده شود فردا هوا كه سرد شد نيز مى خواهندتيمم بكنند)) ((202)).7 قرآن كريم درباره مصرف زكات مى فرمايد:.ـ (انما الصدقات للفقرا والمساكين والعاملين عليها والمؤلفة قلوبهم ) ((203)).يعنى : ((صدقات اختصاص دارد به : فقيران , مستمندان , كارمندان بخش زكات , تاليف قلوب و)).اما ((عمر)) سهم ((مؤلفه قلوبهم ))را قطع كرده حتى وقتى ((ابابكر))در نامه اى دستور پرداختش را مى دهد, ((عمر)) نامه را پاره كرده به آنهامى گويد:.((هيچ نيازى به شما نداريم , چرا كه خدا اسلام را عزت بخشيده واز شما بى نيازمان كرده است )).وقتى آنها نزد ((ابوبكر)) باز مى گردند وبه وى مى گويند: ((آياتوخليفه اى يا او))؟.مى گويد: ((او ان شااللّه )) ((204)).8 ((ابن عباس )) مى گويد:.((طـلاق در دوران رسول خدا(ص ), و((ابوبكر)) ودو سال ازخلافت ((عمر)) ولو بالفظ سه طلاق باشد يك طلاق محسوب مى شد,ولى ((عمر بن خطاب )) گفت : مردم در امرى كه به آنان مهلت داده شـده عـجـله مى كنند, خوب است اين كاررا يعنى سه طلاق را امضا كنيم وبپذيريم , آنگاه اين كاررا امضا نمود وپذيرفت )) ((205)).از آن بـه بـعـد اگـر كسى حتى يك بار بالفظ ((سه طلاقه )) همسرش راطلاق مى داد بر او حرام مـى شـد وديـگـر نـمـى توانست با او ازدواج كندمگر آنكه شوهر ديگرى كند وآن شوهر اورا طلاق بدهد ((206)).9 ـ تخلف از حضور در سپاه اسامه ((207)).10 اضـافه كردن جمله ((الصلاة خير من النوم )) يعنى : ((نماز ازخواب بهتراست )), در اذان صبح , چـرا كـه وقـتـى خـليفه دوم در خواب بودمؤذن وى را با اين جمله بيدار كرد, او هم از اين سخن خوشش آمدوگفت : حتما در اذان صبح آن را تكرار كنيد ((208)).11 ـ با اجراى حد بر ((خالد بن وليد)) مخالفت كرد ((209)).12 جـانـشـيـنـى خودرا به شوراى شش نفره اى واگذار كرد كه نه مستند به نصب الهى است ونه انتخاب مردمى ((210)).13 تهديد به آتش زدن خانه حضرت زهرا ((س )) ((211)).14 اعتراض نكردن به خلافهاى ((معاويه )):.وقتى به او شكايت مى كنند كه ((معاويه )) لباس ابريشمى مى پوشدوانگشتر طلا در دست دارد, با اينكه پيامبر(ص ) آن دورا بر مردها حرام كرده است , مى گويد:.((وى را رها كنيد زيرا او كسرى وشاه عرب است )) ((212)).واين هم نهايت آرزويش كه مى گويد:.((اى كـاش گـوسفندى در خانواده ام بودم كه هرگاه بخواهند مرافربه كنند تا پس از فربه شدن وزيـارت دوسـتـانـشـان مـرا مـى كـشتندوقسمتى از گوشتم را كباب كرده وقسمتى را خشك مى كردند وسپس مرا مى خوردند وچون مدفوع خارج مى شدم وبشر نبودم )) ((213)).

    ج : ((عثمان ))
    سيره او برهمگان روشن است , لذا به گوشه اى از كردارهايش اشاره مى كنيم :.1 ((سالم بن عبداللّه )) از پدرش نقل مى كند كه :.((رسـول خدا(ص ) در منى واماكن ديگر نماز مسافررا دو ركعتى بجاى آورد, ((ابوبكر)) و((عمر)) نيز نمازرا شكسته خواندند, عثمان هم در آغاز خلافت اينچنين خواند, بعد دستور داد كه بايد تمام بخوانند)) ((214)).2 ـ ((عمران بن حصين )) مى گويد:.((پـشـت سر على نماز خواندم , اين نماز مرا به ياد نمازى انداخت كه با رسول اللّه (ص ) ودو خليفه يعنى ((ابوبكر)) و((عمر)) خوانده بودم , بااو كه بودم هرگاه به سجده مى خواست برود يا از سجده سر بر داردتكبير مى گفت )).راوى مى گويد: اى ((ابو نجيد)) اولين كسى كه اين تكبيررا ترك كرد كه بود؟ گفت : ((عثمان )) بود, زيرا پير شده بود وصدايش ناتوان بودلذا ترك كرد)) ((215)).3 ـ اصحاب رسول خدا(ص ) را به جرم اعتراض به بخششهاى بى حسابش به ((بنى اميه )) مورد آزار قرار مى داد, از جمله :.تبعيد جناب ((ابوذر)) كه منجر به شهادتش شد.فرمان تبعيد جناب ((عمار)) وزدن او كه منجر به فتق وى گرديد.تهديد حضرت على (ع ) به تبعيد.زدن ((عبداللّه بن مسعود)) كه منجر به شكسته شدن يكى ازدنده هايش شد.((بلاذرى )) مى گويد:.((وقـتـى خـبر مرگ ((ابوذر))را به ((عثمان )) دادند گفت : خدا رحمتش كند, ((عمار)) گفت : آرى , از تـمـامـى وجـودمـان بـرايـش طـلـب رحمت مى كنيم , ((عثمان )) رو به او كرد وگفت : اى ((216)) آيا فكر مى كنى از تبعيد اوپشيمانم ؟! آنگاه دستور داد محكم به دهان ((عمار)) بكوبند سپس گفت :توهم به او ملحق شو!.وقـتـى ((عـمـار)) آمـاده حـركـت شـد قـبيله ((بنى مخزوم )) نزد على آمدند واز او خواستند با ((عثمان )) در اين مورد گفتگو كند, على به اوگفت :.اى ((عـثـمـان )), از خـدا بـتـرس , تـو مـرد نيكى از مسلمانان را تبعيدكردى تا از دنيا رفت , الان مى خواهى مرد صالح ديگرى را چون اوتبعيد نمائى ؟!.گفتگو ميان آن دو در گرفت تا اينكه ((عثمان )) به على گفت :.تو از او به تبعيد سزاوار ترى !!.على گفت : اگر مى خواهى اين كاررا هم بكن .مهاجرين جمع شده نزد ((عثمان )) رفتند وبه او گفتند:.اين كه نمى شود! هر كس با تو حرفى بزند فورا اورا طرد وتبعيدمى كنى !!.آنگاه ((عثمان )) دست از ((عمار)) برداشت )) ((217)).4 ـ وقتى خلافت به ((عثمان )) مى رسد, ((ابوسفيان )) به ((بنى اميه ))مى گويد:.((خلافت را مانند توپ به يكديگر پاس دهيد, اى ((بنى اميه )) قسم به كسى كه ((ابوسفيان )) به او سوگند ياد مى كند كه نه بهشتى هست ونه جهنمى )) ((218)).((انس )) مى گويد:.((ابـوسـفـيـان )) هـنـگامى كه نابينا شده بود, روزى بر ((عثمان )) (در ايام خلافتش )) وارد شده پرسيد: كسى اينجا نيست ؟ گفتند: نه (يعنى غريبه اى نيست ), گفت : خداوندا, كاررا مانند دوران جـاهـلـيـت قـرار ده وحـكومت را غاصبانه ساز وتمام كوه ودشتهاى زمين را براى بنى اميه فراهم نما)) ((219)).5 ـ مـهـاجر وانصاررا از حكومت كنار گذاشته ((بنى اميه )) را روى كار آورد كه منجر به اعتراض اصحاب گرديد ((220)).بـالاخـره كـار ((عـثمان )) به جائى مى رسد كه مسلمين اورا مى كشندوتا سه روز اجازه دفن اورا نـمـى دهـنـد وبعد از آن اورا در گورستان يهوديان دفن مى كنند كه بعدها ((بنى اميه )) آن را به ((بقيع )) ملحق نمودند ((221)).اهـل سنت در توجيه تمامى خلافهاى ((عثمان )) از قول پيامبر(ص ) خطاب به او نقل مى كنند كه فرمود:.((هر كارى مى خواهى انجام بده كه از امروز هيچ گناهى تو رازيان نمى رساند)) ((222)).

    د : ((عايشه ))
    اهل سنت تنها او را ((ام المؤمنين )) مى خوانند ونيمى از دين خودرا از او مى دانند, نگاهى گذرا به كـتـب روائى اهـل سـنـت حـجـم عـظـيم روايات نقل شده توسط وى را آشكار مى سازد بنابراين شايسته است به عملكردش نظرى شود.1 يك روز پيامبر(ص ) از خديجه نام برد, عايشه گفت :.((مـرا بـا خـديـجـه چـه كـار؟! او پـيـرزنـى فـرتوت بود, خداوند براى توزنى بهتر از او جايگزين نموده است )) ((223)).2 ـ ((عايشه )) مى گويد:.((صفيه )) همسر پيامبر(ص ) غذائى براى آن حضرت فرستاد درحالى كه پيامبر(ص ) در آن هنگام نـزد من بود, وقتى كنيزك از طرف ((صفيه )) آمد وغذا را آورد, تا اورا ديدم لرزه اى بر اندامم افتاد كـه حـواسم را از دست دادم آن ظرف را شكستم وبيرون انداختم ,پيامبر(ص ) به من نگريست , من خشم وغضب را در نگاهش دريافتم ,فورا گفتم : پناه مى برم به رسول خدا كه امروز مرا نفرين كند, فـرمـود:پس بايد جبران كنى , گفتم : يا رسول اللّه , كفاره اش چيست ؟ فرمود:غذائى مانند غذايش وظرفى چون ظرفش )) ((224)).3 ـ در جاى ديگر مى گويد:.((بـر هـيـچ زنـى بـه انـدازه ((ما ريه )) رشك نبردم , زيرا زنى زيباوصاحب كمال بود وپيامبر از او خوشش مى آمد از آن بدتر اينكه خداوند به او فرزندى داد ومارا محروم ساخت )) ((225)).4 ـ به رسول خدا(ص ) اطمينان نداشت وشبها حضرت راتعقيب مى كرد خودش مى گويد:.((شـبـى پيامبر(ص ) قبا وكفشش را در آورده خوابيد, مقدارى كه گذشت پنداشت من به خواب رفته ام , لباس را پوشيد واز خانه بيرون رفت ودر را خيلى آهسته بست .مـن هـم به دنبالش به راه افتادم , او به سوى بقيع رفت پس از آن راهش را با سرعت به سوى ديگر گرفت من نيز به سرعت دنبالش رفتم , او دويد ومن هم دويدم تا حركت را به سوى خانه آغاز كرد من زودتر رسيدم وخودرا به رختخواب انداختم .حـضرت وارد شد وفرمود: ((عايشه )) تورا چه شده است ؟ نفس مى زنى ومشكوك به نظر مى رسى , آنـگـاه مـاجـرارا بـه او گـفـتـم , فـرمـود:پس آن سياهى كه جلوى خود ديدم تو بودى ؟ گفتم : آرى !)) ((226)).در جاى ديگر مى گويد:.((رسـول خـدارا نـيافتم , پنداشتم نزد يكى از كنيزانش رفته است ,در جستجويش شتافتم , اورا در حـال سـجـده يافتم كه مى فرمود: ((رب اغفرلى ما اسررت وما اعلنت )) يعنى : ((خدايا آنچه پنهان كردم وآنچه اشكار نمودم را ببخش )) ((227)).5 ـ با رسول خدا(ص ) بى ادبانه برخورد مى كرد, ((قاسم بن محمد)) مى گويد:.((عـايـشـه )) گفت : واى سرم درد مى كند! پيامبر(ص ) فرمود: اگر آن روز بيايد كه من هم زنده بـاشم (وتو بخواهى بميرى ) براى تو استغفارودعا مى كردم , عايشه گفت : وا مصيبت , به خدا قسم مى دانم كه تومنتظر مرگ من هستى ومردنم را دوست مى دارى , اگر آن روز بيايدحتما پايان آن روز با همسرانت همبستر مى شوى )) ((228)).6 ـ پـيـامـبـر(ص ) مـشغول نماز خواندن بود, ((عايشه )) در روبروپاهايش را جاى سجده حضرت گـشـود, هـرگـاه حضرت مى خواست به سجده برود به او اشاره مى كرد كه پاهايش را بر دارد, تا پيامبر سررا برمى داشت او مجددا پاهايش را دراز مى كرد ((229)).7 ـ آنـقدر او و((حفصه )) دختر ((عمر)) همسر ديگر پيامبر(ص ) آن حضرت را آزردند كه آيات زير درباره آن دو نازل شده است :.(ان تـتـوبـا الى اللّه فقد صغت قلوبكما وان تظاهرا عليه فان اللّه هوم وليه وجبريل وصالح المؤمنين والـمـلائكـة بـعـد ذلك ظهير عسى ربه ان طلقكن ان يبدله ازواجا خيرا منكن مسلمات مؤمنات قانتات تائبات عابدات سائحات ثيبات وابكارا) ((230)).يـعنى : ((اگر شما دو نفر توبه كنيد (شايد خدا بپذيرد) چرا كه قلوبتان سياه شده واز حق منحرف گـشـتـه است , واگر هر دو با هم عليه پيامبر توطئه كنيد خداوند يار ونگهبان اوست , وهمچنين جبرئيل ومؤمنين درستكار وفرشتگان پس از خداوند ياوران ومددكارانش هستند اميداست كه اگر پيامبر شمارا طلاق داد, پروردگارش به جاى شما زنانى بهتر از شما به همسرى او در آورد, زنانى مسلمان , مؤمن ,فرمانبردار, اهل توبه , بنده خدا, اهل روزه , بيوه يا با كره )) ((231)).8 ـ ((زهرى )) از ((عروه )) و((عروه )) از ((عايشه )) نقل مى كند كه گفت :.در ابتدا كه نماز واجب شد دو ركعت بود كه به عنوان نماز مسافرقرار گرفت , اما نماز كسى كه در وطنش هست تمام مى باشد.((زهـرى )) گـويـد: از ((عـروه )) پـرسيدم : پس چرا ((عايشه )) نمازش راتمام مى خواند؟ گفت : ((عايشه )) همانند ((عثمان )) اجتهاد كرد ((232)).9 بـعـد از شـنيدن خبر بيعت مردم با على (ع ) گفت : ((اى كاش آسمان بر زمين مى آمد وعلى به خـلافـت نـمـى رسيد)) ((233)) , ووقتى خبرشهادتش را به او دادند سجده شكر به جاى آورد, در حالى كه اهل سنت خودشان از رسول خدا(ص ) نقل مى كنند كه فرمود:.((يا على جز مؤمن تورا دوست نداشته , وجز منافق تورا دشمن نمى دارد)) ((234)).10 روزى حضرت رسول (ص ) با على (ع ) بسيار آهسته گفتگونمود, ((عايشه )) در حالى كه پشت سر آن دوراه مى رفت آمد تا خودراميانشان قرار داده گفت : چه كار مى كرديد؟!.چرا اينقدر طولانى با هم صحبت مى كنيد؟!.رسول خدا(ص ) از اين كار بسيار خشمگين وعصبانى شد ((235)).11 ـ رسول خدا(ص ) در حال خطبه به خانه ((عايشه )) اشاره كردوفرمود:.((ايـن جـايـگاه فتنه است , اين جايگاه فتنه است , اين جايگاه فتنه است , از اينجا شاخ شيطان بيرون مى آيد)) ((236)) ((راس كفر از اينجاست شاخ شيطان از اينجا بيرون مى آيد)) ((237)).12 قرآن كريم به همسران پيامبر فرمان مى دهد:.ـ (وقرن في بيوتكن ) ((238)).يعنى : ((در منزل خود بمانيد)).اما ((عايشه )) اين امر الهى را عمل نكرده شتر سوار به سوى ((بصره )) به جنگ با اميرالمؤمنين (ع ) شتافت .13 ((طه حسين )) در كتاب ((الفتنة الكبرى )) مى نويسد:.((عـايشه )) در راه خود به آبى رسيد, پس سگها بر او پارس كردند,پرسيد: اينجا كجاست ؟ گفتند: ايـنـجـا ((حـواب ))اسـت , خـيـلـى وحشت كرد,ترسيد وفرياد بر آورد: مرا باز گردانيد! از رسول خدا(ص ) شنيدم كه به زنانش مى فرمود: كدام يك از شما هستيد كه سگهاى ((حواب )) بر اوپارس مى كنند؟ ((عبداللّه بن زبير)) آمد واورا آرام كرد)) ((239)).14 ((ام سلمه )) همسر ديگر پيامبر(ص ) خطاب به ((عايشه ))مى گويد:.(( آيـا بـه يـاد مى آورى روزى را كه پيامبر(ص ) با على (ع ) خلوت كرد وتوبه آن دو بزرگوار حمله بردى ولى گريان برگشتى , من گفتم : چه شده ؟ گفتى : آنها مشغول صحبت خصوصى بودند, رسول خدا(ص ) باخشم وصورتى قرمز فرمود: برگرد, به خدا قسم كسى اورا دشمن نمى دارد جز اين كه از ايمان خارج شده است .((عايشه )) گفت : آرى ياددارم !.((ام سلمه )) گفت :.بـه يادت مى آورم كه رسول خدا(ص ) به من وتو فرمود:((كداميك از شما همراه شترى هستيد كه سـگـهاى ((حواب )) بر او پارس مى كنند در حالى كه از راه راست منحرف مى گردد؟)) گفتيم : پناه به خداورسولش , آنگاه حضرت بر پشت تو دستى زد وفرمود:.(( زنهار كه تو آن شخص نباشى اى حميرا؟!)).گفت : آرى ياد دارم !.((ام سلمه )) گفت : يادت مى آيد روزى كه پدرت به همراه ((عمر))تورا آوردند به رسول خدا(ص ) گفتند: ما نمى دانيم تا كى با ما خواهى بود پس خوب است جانشينت را به ما معرفى كنى تا بعد از تـوپـنـاهگاهمان باشد! فرمود: ((اگر به شما بگويم بى گمان از او دورى مى جوئيد چنانچه ((بنى اسرائيل )) از ((هارون )) دورى جستند)), وقتى آنهارفتند با هم نزد پيامبر(ص ) رفتيم وتو گفتى : اى رسول خدا چه كسى رامى خواستى بر آنها خليفه قرار دهى ؟ فرمود: آن كسى كه مشغول درست كردن كفش است .تو گفتى : اى رسول خدا, ما فقط على را مى بينيم , فرمود: هموخودش است ؟!.((عايشه )) گفت : آرى ياد دارم !.((ام سلمه )) گفت : بعد از اين چه حركتى است كه مى خواهى انجام دهى ؟.((عايشه )) گفت : مى خواهم ميان مردم اصلاح كنم !)) ((240)).15 هـفـتاد نفر يا به قولى چهارصد نفر نگهبان بيت المال ((بصره ))را با مكرو حيله دستگير كرده نـزد ((عايشه )) آوردند واو هم فرمان قتلشان را صادر كرد, آنها هم مانند گوسفند اين مؤمنين را سر بريدند,اين اولين بار بود كه گروهى از مسلمانان بازداشت شده گردن زده مى شدند ((241)).16 ((عايشه )) مى گويد:.((سهله )) دختر ((سهيل )) نزد رسول خدا(ص ) آمد وگفت : ((سالم ))بسيار به منزل ما رفت وآمد مى كند, شما چه مى فرمائيد؟ فرمود:.((اورا شير بده ))!.((سهله )) گفت : چگونه اورا شير بدهم در حالى كه مرد بزرگى است ؟!.باز هم فرمود: ((اورا شير بده !)).((عـايـشـه )) بـر همين اساس به هر كس كه مى خواست بر او واردشود به خواهرش ((ام كلثوم )) ودخـتران برادرش دستور مى داد كه به اوشير بدهند!! ولى ديگر همسران رسول خدا(ص ) سر باز زدند وچنين اجازه اى به كسى نداند ((242)).آيا يك مؤمن اجازه مى دهد كه همسرش پستانهاى خودرا درآورد ودر دهان مرد بالغى بگذارد كه از آن شـير بخورد تا مادر او گردد؟!!آن هم لا اقل پنج بار ودر هر مرتبه هم به اندازه اى بخورد كه سير گردد!!شايد علت اشتياق مردم در شتاب براى ديدار عايشه همين بوده است ((243)).17 ((عـايـشـه )) تا ((عثمان )) زنده بود مى گفت : ((پير نادان را بكشيد))اما همينكه خبر خلافت على (ع ) را شنيد, به بهانه خونخواهى ((عثمان ))با حضرت وارد جنگ شد ((244)).18 هـمـيـن ((عـايـشه )) كه پدرش را در خانه پيامبر(ص ) به خاك سپردو((عمر)) را در كنار پدر, هـنگامى كه امام حسين (ع ) خواست برادرش امام حسن (ع )را در كنار جدش به خاك بسپارد سوار بر قاطر حاضرشده , مانع مى شود, كه ((ابن عباس )) به او مى گويد:.((آن روز بـر شتر سوار شدى وامروز بر قاطر, اگر زنده بمانى برفيل هم سوار خواهى شد, تو فق ط يك نهم از يك هشتم اين اطاقه راحق دارى ولى در تمامى ميراث تصرف كردى ((245)).

    هـ: ((معاويه بن ابي سفيان ))
    ((معاوية وما ادريك ما معاوية !!)).1 پدرش ((ابوسفيان )) ومادرش ((هند)) از رهبران عداوت ودشمنى با پيامبر(ص ), جوانى اش را در كـنـار پـدر در بـسـيـج سـپاهيان ونبرد با رسول خدا(ص ) سپرى كرد وآنگاه كه در فتح ((مكه )) مغلوب شد تسليم گشت بدون آنكه ايمان بياورد ولى رسول خدا(ص ) بابزرگوارى والايش از آنها در گذشت وطليقشان ((246)) ناميد.2 ـ پـس از رحـلـت پيامبر اكرم (ص ) پدرش به انگيزه ايجاد فتنه وريشه كنى درخت نو پاى اسلام شـبـانـه نزد على (ع ) آمد واورا به شورش عليه ((ابوبكر)) و((عمر)) تشويق وترغيب نمود وبه پول زيادوسپاهيان وعده اش داد اما على (ع ) كه از نيت پليدش آگاه بود اورا ازخود راند ((247)).3 ـ ((معاويه )) حتى يك روز هم ايمان نياورد, ((مطرف بن مغيرة بن شعبه )) مى گويد:.((پـدرم هـميشه با معاويه سخن مى گفت واز عقل وشعور اوتعريف كرده اظهار شگفتى مى كرد, شبى اورا غمگين يافتم , از خوردن غذا هم امتناع ورزيد, علتش را جويا شدم گفت : فرزندم من از نزدپليدترين مردم آمده ام .گفتم : او كيست ؟.گـفـت : هـنـگـامـى كه با معاوية تنها شديم به او گفتم : اى امير مؤمنان ,اكنون سن وسالى از تو گـذشـتـه , خـوب اسـت خـيرى از تو نمايان گردد, توكه به هدف نائل آمدى , پس بيا ونسبت به خويشانت بنى هاشم نگاهى ديگر كن كه برايت خواهد ماند.گـفـت : هـيـهـات ! هيهات !, ((ابوبكر)) عدالت نمود ورفت ونامش محو شد, ((عمر)) هم ده سال حـكـومت كرد اما همينكه مرد نامش هم هلاك شد, برادرمان ((عثمان )) هم كه در حسب ونسب مـانندى نداشت هر چه خواستند بر سرش آوردند اما او كه از قبيله ((هاشم ))است هر روزپنج بار با صداى بلند نامش برده مى شود كه : اشهد ان محمدا رسول اللّه .مـادرت بـه عزايت بنشيند , من چه كارى بعد از اين بكنم جزاينكه نام اورا دفن كنم , نام اورا دفن كنم )) ((248)).4 ـ تنها جنايت امارت دادن فرزند تبهكارش ((يزيد)) برايش كافى است .او كـه در كربلا بهترين عزيزان رسول خدا(ص ) وسرور جوانان اهل بهشت را با فجيع ترين وضع به شهادت رساند.او كـه مدينه را به مدت سه روز براى سپاهيانش آزاد قرار داد كه هزاران نفر از برترين صحابه را به قتل برسانند وبه نواميس آنها تعرض كنند كه تنها هزار دختر بدون شوهر حامله شدند, واز بقيه هم بيعت مى گيرد كه برده اش باشند.آنگاه شعر مى سرايد كه :.((اى كـاش پـدران مـن كـه در بدر هلاك شدند زنده بودند, وخرسندمى شدند ومى گفتند يزيد دسـتـت درد نـكـنـد, بـنـى هـاشـم با حكومت بازى كردند, هيچ خبرى نيست وهيچ وحيى نازل نشده است )).بـه ايـن هـم اكـتـفـا نكرده كعبه را نيز به آتش مى كشد ودر حرم امن الهى نيكان از اصحاب را به شهادت مى رساند.اينها همه به اضافه شرابخوارى وزنا وغنا ورقص علنى او ((249)).5 ـ مردم را با اصرار وادار به دشنام دادن به على بن ابى طالب (ع )مى نمود ((250)).6 ـ آتش جنگ با اميرالمؤمنين على (ع ) را افروخت ودر نتيجه هزاران مسلمان را به كشتن داد.7 ـ بزرگانى چون ((حجر)) وديگران را به جرم محبت على (ع ) به شهادت رسانيد ((251)).8 سبط اكبر پيامبر اكرم (ص ) يعنى امام حسن (ع ) را مسموم نمود ((252)).9 ((محمد بن ابى بكر)) را كشت وبه بدترين صورت بدنش را پاره پاره كرد ((253)).10 پـس از كـناره گيرى امام حسن مجتبى (ع ) از حكومت دراولين سخنرانى خود در جمع تمام صحابه پيامبر(ص ) اعلام مى دارد:.(( مـن بـا شـمـا كـارزار نـكـردم كـه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد, بلكه مى خواستم بر شما امارت وحكومت كنم وهم اكنون مى بينيد كه حاكم ورهبر شمايم )) ((254)).11 ـ ((ابـو الاعـلـى مـودودى )) در كتاب خلافت وملوكيت از ((حسن بصرى )) نقل مى كند كه او گفت :.((چـهـار عـمـل ((مـعاويه )) طورى است كه اگر شخصى يكى از آنهارامرتكب شود برايش باعث هلاكت است :.نخست استعمال شمشير او بر اين امت وتسلط بر حكومت بدون مشورت در حالى كه بقيه اصحاب كرام در امت حضور داشتند.دوم جـانـشـيـن ساختن پسرش در حاليكه او باده گسار نعشه اى بود, ابريشم مى پوشيد وطنبور مى نواخت .سـوم ((زيـاد)) را بـه خـود نسبت داد در حالى كه پيامبر(ص )مى فرمايد: فرزند متعلق به صاحب بستراست وبراى زانى سنگ وكلوخ مى باشد ((255)).چهارم كشتن حجر وياران حجر, واى بر او از حجر, واى بر اواز حجر وياران حجر)) ((256)). 12 ـ روزى رسـول خـدا(ص ) ((ابـو سـفـيـان )) را ديـد كـه بر حمارى سوار بود و((معاويه )) آن را مى كشيد ويزيد از پشت سر آن را به حركت وامى داشت , فرمود:.((لعنت خدا بر آن كه سواراست , وآن كه مى كشد, وآن كه از پشت مى راند)) ((257)).13 ((ابن عباس )) گويد:.پيامبر اكرم (ص ) صداى دو نفر را كه ترانه مى خواندند شنيد,پرسيد: اين دو نفر چه كسانى هستند؟ گـفـتـنـد: ((مـعـاويـه )) و((عـمـر بن عاص )), فرمود: خداوندا آنهارا واژگون ساز وهر دورا در دوزخ ‌افكن )) ((258)).14 ((ابوذر)) به ((معاويه )) مى گويد:.((روزى تـو از نزديك رسول خدا(ص ) رد شدى كه فرمود: خدايااورا لعنت كن وسيرش نساز جز با خاك )) ((259)).اهـل سـنـت بـراى تـوجـيـه روايـاتـى كـه در آنها از سوى پيامبر(ص )لعن ونفرين بر ((معاويه )) و((ابوسفيان )) و آمده اينگونه حديث ساخته اندوبه آن حضرت نسبت داده اند كه فرمود:.((خـداونـدا, مـن يـك انـسان معمولى هستم , پس اگر مؤمنى رااذيت كردم , فحش دادم , لعنت كـردم ,يـا كـتـك زدم , بـه جاى آن برايش نماز وزكات وموجبات نزديكى به خودت در روز قيامت قراربده !)) ((260)).آنـها عقيده دارند كه پرداختن به آنچه ميان على (ع ) و((معاويه ))گذشته وساير حوادث تاريخ در ايـن زمـيـنـه جـايـز نـيست , على (ع ) اجتهادكرد وبه حق رسيد لذا دو پاداش دارد, و ((معاويه )) و((عائشه )) اجتهادكردند وبه خطا رفتند لذا يك پاداش دارند ((261)).بر اساس همين عقيده بر على (ع ) و((معاويه )) هر دو درودمى فرستند اما هيچ توجهى به كارهائى كـه ((مـعـاويـه )) مـرتـكـب شده ندارند, كمترين سخن درباره او اين است كه اين اعمال دليل بر كفروگمراهى ودشمنى بى چون وچرا با خدا ورسول اوست , جالب است بشنويد كه :.مـرد نـيـكـى مـى گـفـتـند: در زيارت جناب ((حجر بن عدى كندى ))فردى را ديد م كه بسيار مى گريد خيال كردم او شيعه است , پرسيدم : چراگريه مى كنى ؟.گفت : بر سرورمان جناب ((حجر)) (رض ) گريه مى كنم .گفتم : اورا چه شده است ؟.گفت : سرورمان جناب ((معاويه ))(رض ) اورا كشته است .گفتم : چرا اورا كشته است ؟.گفت : براى اينكه از لعن كردن سرورمان على بن ابى طالب ـ(رض ) خود دارى ورزيده است !!.آن مرد صالح گفت : من هم بر نادانى تو گريه مى كنم رضى اللّه عنك ((262)).

    و : ((خالد بن وليد بن مغيرة )).

    اهل سنت اورا ((سيف اللّه )) ((263)) مى نامند, پدرش ((وليد)) در ميان سرمايه داران يگانه بود, به همين خاطر اورا ((وحيد)) ناميدند كه قرآن كريم اينگونه اورا تهديد مى كند:.(ذرني ومن خلقت وحيداساصليه سقر) ((264)).يعنى : (( مرا با آنكه يگانه اش آفريدم تنها گذاربه زودى اورا به دوزخ خواهم برد)).كـارش بـه جـائى رسـيـد كه خواست پيامبر(ص ) را با مال وثروت تطميع كند, تا دست از رسالت خويش بر دارد كه قرآن كريم اينگونه پاسخش را مى دهد:.(ولا تطع كل حلاف مهين ان كان ذا مال وبنين سنسمه على الخرطوم ) ((265)).يعنى : ((هر سوگند خورنده پستى را طاعت نكن كه داراى مال وفرزندان است به زودى بر دماغش داغى خواهيم نهاد)).وى معتقد بود كه خودش به خاطر مال وثروتش براى نبوت شايستگى بيشترى دارد تا پيامبر(ص ) كه فقير وتهيدست است .((خـالـد)) در يـك چـنـيـن مـحـيـطى وبـا چنين افكارى بزرگ شد, ودرتمامى جنگها در برابر پيامبر(ص ) ايستاد, او پشتيبانى مالى جنگ ((احد)) را بر عهده گرفت ودر سال ((صلح حديبيه )) پيامبر(ص ) را تروركرد, اما وقتى به ضعف خود پى برد در سال هشتم هجرت , چهار ماه قبل از فتح ((مكه )) اظهار اسلام كرد.او بعد از اسلامش خطاهاى بزرگى انجام داده است , ازجمله :.1 در روز ((فـتح مكه )) پيامبر(ص ) سپاهيان را از جنگ وكشتاربازداشته بود اما ((خالد)) بيش از سى تن را كشت ((266)).2 ـ پـس از فتح ((مكه )) پيامبر(ص ) سپاهى به فرماندهى ((خالد)) به سوى قبيله ((بنى جذيمه )) فرستاد تا آنهارا به اسلام دعوت كنند وقتى سپاه به آنجا رسيد آنها گفتند: ((ما از بت پرستى دست بـرداشـتـيـم )) آنـگـاه بـاوعـده امـان از جـانب ((خالد)) همگى سلاح خويش را بر زمين نهادند, ولى ((خالد)) فورا دستور داد دستهاشان را ببندند وآنهارا به قتل برسانند چراكه در زمان جاهليت آنها دو عموى وى را كشته بودند وقتى خبر به پيامبر(ص ) رسيد حضرت دستش را بلند كرده , سه بار فرمود:.((خدايا از كردار ((خالد)) به تو پناه مى برم )).آنـگـاه على بن ابى طالب (ع ) را به سوى آن قبيله فرستاد تا اموال وديه كشتگان وخسارتهاى وارد آمده حتى خسارت ظرف غذاى سگ را نيز پرداخت كند ((267)).3 ـ ((طبرى )) مى گويد:.(( بنى سليم )) مرتد شده بودند, ((ابوبكر)) ((خالد بن وليد)) را به سوى آنان فرستاد, او گروهى از آنـان را در طـويـلـه اى جـمـع كـرد وآنهاراآتش زد, اين خبر به ((عمر بن خطاب )) رسيد, او نزد ((ابـوبـكر)) آمدوگفت : اجازه مى دهى مردى همانند خدا شكنجه كند؟ ((ابوبكر)) گفت :به خدا سـوگـنـد شـمـشـيـرى را كـه خـدا بـر دشمنش كشيده در نيام فرونمى برم تا خدا خودش فرو برد ((268)).3 ـ كـشـتـن قـبـيله ((بنى تميم )) به همراه صحابى جليل القدر ((مالك بن نويره )) وزنا كردن با همسرش كه در ص 49 گذشت ((269)).4 ـ مرتبه ديگر ((ابوبكر)) ((خالد)) را به سوى يمامه فرستاد كه درآنجا نيز پس از كشتار وپيروزى , با زنى از آن ديار همان كار را كرد كه باهمسر ((مالك )) كرده بود ((270)).با اين وصف ((ابوبكر)) در حمايت از ((خالد)) به ((عمر))مى گويد:.زبانت را از ((خالد)) بازدار, زيرا او اجتهاد كرد وخطانموده است ((271)).
    ز : ((عبداللّه بن عمر)).

    يـكـى از صحابه نام آور واز بزرگترين فقها وحافظان حديث مى باشد كه امام ((مالك )) در بيشتر احكام خود به او اعتماد كرده است .در گفتگو با علماى اهل سنت مى بينيد در هر فرصتى مى گويند:((عن عبداللّه بن عمر رضى اللّه عنهما)).اما وقتى به تاريخ نظر مى كنيم چيز ديگرى مى بينيم , مثلا:.1 نمى دانست كه پيامبر(ص ) به زنان اجازه داده است كه در حال احرام كفش دوخته بپوشند, وفتوا مى داد كه اين كار حرام است ((272)).2 وقـتـى بـه هـنـگـام مـرگ ((عـمر)) به او پيشنهاد مى شود كه فرزندش ((عبداللّه )) را جانشين خودسازى , مى گويد: ((او نمى داند چگونه بايدهمسرش را طلاق گويد)).3 ـ تمامى روايات نقل شده از اهل سنت درباره على (ع ) راناديده گرفته مى گويد:.((مـا در حـضـور پـيـامـبـر بـرتـريـن انـسـانـهـارا ((ابـوبـكـر)) بـعـد ((عمر)) وبعد((عثمان )) مى دانستيم )) ((273)).4 ـ همچون پدرش ((عمر)) درباره جنبى كه آب ندارد مى گويدنماز نخواند ((274)).5 ـ پـس از صـلـح امـام حسن (ع ) براى بيعت با ((معاويه )) رهسپارمى شود, وى آن سال را ((سال جماعت )) مى نامد ودر توضيحش مى گويد:.((مردم پس از اختلاف درباره او اجتماع كردند)).عنوان ((اهل سنت وجماعت )) نيز از همينجا پديدار گشت .اما اگر منصفانه تاريخ را ورق بزنيم مى بينيم كه فقط بيعت على (ع ) بود كه بدون هيچ اجبارى از طرف مهاجر وانصار صورت پذيرفت وجز ((معاويه )) كسى با آن مخالفت نكرد ((275)).6 ـ اما همين فرد از بيعت با حضرت على (ع ) سرباز مى زند وبرخلاف فرمان پيامبر(ص ) كه فرمود:.(( هرگاه براى دو خليفه بيعت گرفته شد, دومى رابكشيد)) ((276)).عمل مى كند وبا ((معاويه )) بيعت مى نمايد.7 ((عـبـداللّه بـن عـمـر)) با ((يزيد بن معاويه )) نيز بيعت نمود اگر چه درزمان ((معاويه )) با آن مـخـالفت مى ورزيد اما با فرستادن يكصدهزار درهم رضايتش جلب شد واقرار كرد كه : ((دين من بايد خيلى ارزان باشد)) ((277)).8 ـ وقـتـى مـردم مـدينه پس از واقعه كربلا بر عليه ((يزيد))مى شورند وى نزديكان خودرا جمع مـى كـنـد وآنـان را از شـكـستن بيعت با((يزيد)) نهى مى كند ودر اين باره حديثى از پيامبر(ص ) مى سازد كه فرمود:.((بـالاترين خيانت پس از شرك به خدا اين است كه مرد با كسى بنابه بيعت با خدا وپيامبر او بيعت كند وسپس بيعت خودرا بشكند)).مبادا كسى از شما ((يزيد))را بر كنار كند ((278)).بنابراين در تمامى جنايات او نظير شهادت حسين بن على (ع ),جنايت حمله به مدينه و شريك شد.9 ـ با ((مروان بن حكم )) نيز بيعت نمود, كسى كه با على (ع )جنگيد, ((طلحه )) را كشت , كعبه را آتـش زد, بـا مـنجنيق كعبه را كوبيدويك ركن آن را نابود ساخت , ((عبداللّه بن زبير)) را در كعبه كشت و.10 حتى با ((حجاج بن يوسف ثقفى )) هم بيعت مى كند كه گوشه اى از كارهايش از اين قرار است .درباره قرآن كريم مى گويد: ((رجز خوانى عرب است )) ((279)).((عبدالملك بن مروان ))را از پيامبر(ص ) بالاتر مى داند ومى گويد:.((هـلاك شـونـد, كـه برگيرد چوبها واستخوانهاى پوسيده مى گردند, چرا بر قصر اميرالمؤمنين ((عبدالملك )) نمى گردند؟! مگرنمى دانند كه خليفه انسان از پيامبرش برتراست ؟!!!)) ((280)).ـ ((ابن قتيبه )) مى گويد: ((حجاج )) در يك روز هفتاد وچندهزارنفررا كشت تا آنجا كه خون از در مسجد تا كوچه روان شد)) ((281)).كسانى كه ((حجاج )) آنهارا پس از بازداشت كشته بودندراشمردند بالغ بر يكصد وبيست هزار نفر مى شدند ((282)).پس از مرگ ((حجاج )) در زندانش هشتاد هزار تن يافتند كه سى هزار تن از آنان زن بودند ((283)).خـودرا بـه خدا تشبيه كرده , چون از كنار زندان مى گذشت وفريادهاى زندانيان وناله هاى آنان را مى شنيد به آنان مى گفت :.(اخسئوا فيها ولا تكلمون ) ((284)).يعنى : ((برويد گم شويد وبا من سخن نگوئيد)) ((285)).11 ((عـبـداللّه بـن عمر)) پشت سر يك چنين فردى يعنى ((حجاج ))نماز مى خواند ((286)) وبا او بيعت مى كند در حالى كه از بيعت كردن با على (ع ) ونماز خواندن پشت سرش ابا مى نمايد برهمين اسـاس هـم عـلـمـاى اهـل سـنت فتوا مى دهند كه نماز پشت سر نيكوكار وتبهكارومؤمن وفاسق درسـت اسـت چون ((عبداللّه بن عمر)) پشت سر ((حجاج ))كافر و((نجدة بن عامر)) خارجى نماز خواند ((287)).12 جالب اينجاست كه خود ((عبداللّه بن عمر)) از رسول خدا(ص ) نقل مى كند كه فرمود:.((در قبيله ((ثقيف )) يك دروغگوى ويرانگر وجود دارد)) ((288)).

    ح : ((ابو هريره دوسى ))
    اهل سنت اورا ((راوية الاسلام )) مى خوانند وهمواره به سخن اواستدلال مى كنند.ايـن فـرد نـابينا سه سال آخر عمر پيامبر(ص ) اسلام آورد ((289)) وهمراه با ((ابن الحضرمى )) به ((بحرين )) رفت در نتيجه همراهى اش با آن حضرت كمتر از دو سال بوده است .وقـتـى وارد ((مـدينه )) شد تنها لنگى به كمر داشت وجز اصحاب ((صفه )) بود, هرگاه صدقه اى بـراى پـيـامبر(ص ) مى آمد حضرت آن رابراى وى مى فرستاد, در راه صحابه مى نشست وخودرا به غش وبى حالى مى زد به اين اميد كه اورا به خانه ببرند وغذائى بدهند.روايات او از شش هزار هم فراتراست اما تمامى احاديث خلفاى راشدين , وهمسران رسول خدا(ص ), واهل بيت , ويك دهم ياحتى يك صدم روايات او نمى شود! در حالى كه على (ع ) يكى ازآنان است كه از شش سالگى در خانه پيامبر(ص ) بزرگ شده وآنهمه فضايل در علوم او آورده اند.وضعيت او در نقل روايات ازاين قراراست :.1 ((عمر بن خطاب )) اورا با تازيانه زد وبه وى گفت : بسيار روايت نقل مى كنى وسزاوار آن هستى كه يكى از دروغگويان بر پيامبر(ص )باشى ((290)).2 ـ امام على (ع ) مى فرمايد:.((آگاه باشيد كه دروغگوترين انسان زنده بر رسول خدا(ص )((ابو هريره دوسى ))است )) ((291)).3 ـ احـاديث متناقض وناسازگار با يكديگر روايت مى كند, وقتى هم كه مورد سؤال واعتراض قرار مى گيرد به زبان ((حبشى )) سخن مى گويد ((292)).4 ـ ((عايشه )) نيز حديث وى را نمى پذيرد ((293)).5 ـ ((ذهبى )), ((ابن كثير)) و((ابو جعفر اسكافى )) نيز اورا جاعل حديث مدلس دانسته اند.6 ـ ((بخارى )) حديثى را از او نقل مى كند كه ابتدا به پيامبر(ص )نسبت مى دهد, اما در پايان وقتى از او مـى پـرسـنـد: اى ((ابو هريره )), اين رااز پيامبر شنيدى ؟ مى گويد: نه , اين از كيسه ابو هريره بود ((294)).7 در سـال جـمـاعـت با معاويه به مسجد كوفه آمد وبر دو زانونشسته گفت : ((اى مردم عراق آيا گمان مى كنيد من بر پيامبر دروغ مى بندم وخودم را به آتش مى سوزانم ؟ به خدا سوگند! شنيدم كـه پـيـامبرخدا(ص ) مى فرمود: هر پيامبرى حرمى دارد, حرم من در مدينه از عيرتا ثوراست , هر كس در آنجا حادثه اى به پا كند لعنت خدا وهمه فرشتگان ومردم بر او باد.من گواهى مى دهم كه على در آن حادثه اى به وجود آورد)).ايـن سـخـن چـون بـه معاويه رسيد او را پاداش داد واحترامش كردوبه فرماندارى ((مدينه ))اش گمارد ((295)).بالاخره ((ابو هريره )) اى كه تنها يك لنگ به كمر داست واز راه گدائى با لقمه نانى جان خويش را حـفـظ مـى كرد وشپش از سر ورويش بالا مى رفت فرماندار ((مدينه )) شد ودر كاخ عقيق نشست وخدمتكاروغلام براى خويش گمارد, مردم هم بدون اجازه نمى توانستند نزد اوبيايند ((296)).8 ـ در جـائى مـى گـويـد: مـن از پـيامبر خدا دو ظرف نگاه داشته ام ,يكى را پخش كردم , اما اگر ديگرى را پخش مى نمودم اين حلقوم رامى بريدند ((297)).((ابو هريرة )) با اين سخن خود پرده از راز علت منع ((ابوبكر))و((عمر)) از نقل حديث بر مى دارد, آيا آن ظرف مناقب على واهل بيت (ع ) نبود؟!.9 همين ((ابو هريرة )) مى گويد:.((اگر دو آيه در كتاب خدا نبود من هيچ حديثى را روايت نمى كردم , آنگاه اين آيه را تلاوت نمود:.(ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات والهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم اللّه ويلعنهم اللاعنون ) ((298)).يعنى : ((همانا آنان كه بينات هدايتى را كه ما نازل كرديم پس ازبيانش در كتاب , براى مردم كتمان مى كنند, خداوند وتمامى لعنت كنندگان آنهارا لعنت مى نمايند)).بعد گفت : برادران ما از مهاجرين بيشتر در بازار سرگرم معامله بودند وبرادران ما از انصار بيشتر سـرگـرم پرداختن به اموال ودارايى خويش بودند, اما ((ابوهريره )) هميشه براى سير كردن شكم خـود همراه پيامبر بود ودر صحنه هايى حاضر مى شد كه آنها نبودند وچيزهائى راحفظ مى كرد كه آنها حفظ نمى كردند)) ((299)).از او مى پرسيم : پس چرا آن ظرف ديگر را كتمان كردى ونقل ننمودى ؟!.10 حـتـى ((ابو حنيفه )) نيز به روايات او عمل نمى كند ووى را عادل نمى داند اگر چه از اصحاب رسول خدا(ص ) باشد ((300)).با وجود اين اوصاف , وپرونده هاى پر از خلاف , آيا مى توان حكم به عدالت تمامى صحابه كرد؟!!.اهـل سنت تمامى اين خلافهارا با يك كلمه توجيه مى كنند كه همان اجتهاد مى باشد غافل از اينكه بـر هـر مـسـلـمان واجب است مرزخودرا بشناسد وبا نظر شخصى خود در مساله اى كه فرمانى از خداوپيامبر رسيده چيزى نگويد زيرا اين كار كفرى آشكاراست , از قرآن بشنويد كه مى فرمايد:.(واذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر وكان من الكافرين ) ((301)).يـعـنـى ((آن هنگام كه به ملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد, همه سجده كردند جز ابليس كه سرپيچى وتكبر كرد واز كافران گشت )).ابـلـيـس بـا نـظـر شـخـصـى خود اجتهاد كرد وگفت من از او بهترم پس چگونه براى او سجده كنم ؟ ((302)).آنـهـا با فرمان صريح خدا وپيامبر(ص ) مخالفت مى كنندونامش را اجتهاد مى گذارند در حالى كه قرآن كريم مى فرمايد:.(ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى اللّه ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة ) ((303)).يعنى : ((آنگاه كه خدا ورسولش فرمانى صادر كردند هيچ مرد يازن مؤمنى ديگر اختيار ندارد)).امام صادق (ع ) نيز به ((ابو حنيفه )) فرمود:.((قـيـاس مكن , زيرا دين اگر با قياس سرو كار پيدا كند نابودمى شود, ونخستين كسى كه قياس كرد شيطان بود كه گفت : من از اوبهترم , مرا از آتش آفريدى واورا از خاك )) ((304)).اشكال ديگر اهل سنت اين است كه آنها بدون در نظر گرفتن واقعيتهاى تاريخ ونيرنگهاى دستگاه بـنـى امـيـه هر حديثى را مى پذيرندوبراى عقل خويش هيچ ارزشى قائل نيستند كه آيا اين حديث درست است يا خير؟ به دو نمونه توجه بفرمائيد.الف مى گويند پيامبر فرموده : ((ابو طالب )) در كناره هاى كم عمق دوزخ ‌است كه مغزش از آن به جوش مى آيد)) ((305)).بـه هـمـيـن خـاطـر مى گويند او مشرك بوده است , اما جهادهاى اوبراى اسلام وتحمل دشمنى قـبـيـله اش را در نظر نمى گيرند تا جائى كه حاضر شد سه سال همراه برادر زاده اش در يك دره زنـدانـى شـود وازبـرگ درخـتـان بـخـورد, اشعار اعتقادى او در يارى دين پيامبر(ص ) راناديده مـى گـيـرند وهمه كارهاى پيامبر(ص ) در حق اورا نيز مى پوشانندكه چگونه اورا غسل داد وكفن وى را از پيراهن خويش تهيه فرمود وبه درون قبرش رفت وآن سال را سال اندوه (عام الحزن ) ناميد وفرمود:.((به خدا سوگند, قريش نتوانستند با من كارى بكنند مگر پس ازمرگ ابو طالب )) ((306)).ب پـس از فتح ((مكه )) پيامبر(ص ) درباره ((ابو سفيان )) فرمود: ((هركس به خانه ((ابوسفيان )) برود در امان است )) ((307)).امـا تـمامى كارهاى گذشته اش وجنگهائى را كه او رهبرى كردوهزينه اش را تامين نمود تا رسول خدا(ص ) را از ميان بردارد فراموش مى كنند!.هنگامى كه اورا نزد پيامبر(ص ) آوردند وگفتند: مسلمان شووگرنه گردنت را مى زنيم , گفت : ((اشـهـد ان لا الـه الا اللّه )) گـفتند: بگو:((اشهد ان محمدا رسول اللّه )) , گفت : درباره اين يكى هنوز اشكال دارم ((308)) !!!.اما امام على (ع ) مى فرمايد:.((حق را بشناسيد, اهلش را خواهيد شناخت )) ((309)).اينها دلايل محكمى است كه مرا وا مى دارد از اين گونه اصحاب متنفر وبيزار گردم خداوندا, از تو درخواست آمرزش وتوبه مى كنم .خـداونـدا, بـزرگـانـمـان مارا به بى راهه كشاندند وحقيقت را از ماپنهان داشتند واصحاب مرتد ودگرگون شده را به گونه اى برايمان ترسيم كردند كه پنداشتيم برترين بندگان پس از رسولت هستند.بـار خـدايـا, مرا از شيعيان ومتمسكان به ريسمان ولايت عترت پاك پيامبرت , وسوار شدگانى در كـشـتـى نـجـاتـشـان , وپـويـنـدگان گامهايشان , وعمل كنندگان به سخنان وكردارشان قرار ده ((310)).

    دو نامه ودو پاسخ

    در پايان اين فصل خوب است به دو نامه ودو جواب تاريخى اشاره اى داشته باشيم :.نامه اول ((محمد بن ابى بكر)) در نامه اى خطاب به ((معاويه )) ضمن بر شمردن فضائل وكمالات امـام عـلـى (ع ) وخـانـدانش , رذائل وكنيه هاى او وپدرش نسبت به اسلام وپيامبر(ص ) را گوشزد مى نمايد, ووى رانصيحت مى كند كه خود را با على (ع ) برابر نسازد.((معاويه )) در پاسخ ضمن اقرار به فضائل آن حضرت مى گويد:.((مـن وپدرت در حيات محمد(ص ) حق فرزند ((ابوطالب ))را برخود لازم مى شمرديم , اما پس از وفـات آن حـضـرت پـدرت وفاروق اويعنى ((عمر)) نخستين كسانى بودند كه حق اورا ربودند وبا وى مـخـالفت كردند اگر كار پدر تو پيش از اين نبود, ما با على بن ابى طالب مخالفت نمى كرديم وفـرمـانـبردار او مى شديم , ولى ما ديديم پدرت چنان كرد ما هم راه اورا گرفتيم وكارى چون او كرديم , اگر مى خواهى انتقاد كنى از پدرت انتقاد كن يا دست بردار)) ((311)).نـامـه دوم پـس از شـهادت حسين بن على (ع ) ((عبداللّه بن عمر)) طى نامه اى به ((يزيد)) از اين واقعه اظهار تاسف كرد, او در پاسخش نوشت :.((اى نـادان اگـر حـق بـا مـاست كه ما بر سر حق خود جنگيديم واگرحق با ديگرى است پدر تو نخستين كسى است كه اين بنيان را نهاد وحق را از اهلش گرفت )) ((312)).

    • تعداد رکورد ها : 6
    چکیده اندیشه ها
     
     
     
     
    تازه ترین ها
     
    سياست امام خامنه‌اي سياست الهي است «محمد تیجانی سماوی» اسلام‌پژوه شیعه تونسی، در 2 فوریه 1943 میلادی (1315) در شهر «قوضه» در جنوب تونس زاده شد. خانواده او اصالتاً از شهر «سماوه» عراق بودند که بعدها به تونس مهاجرت کردند. تحصیلات ابتدایی را در یکی از شعبه‌های دانشگاه زیتونه گذراند و پس از استقلال تونس و به مدارس فرانسوی عربی رفت و نهایتاً مدارج دبیرستان پیش‌دانشگاهی را گذراند. اقدامات تروريست‌هاي سوريه نتيجه فتواهاي وهابي است "محمد تیجانی سماوی» اسلام پژوه تونسی در گفت‌وگو با خبرنگار بین الملل خبرگزاری فارس درباره هتک حرمت مزار «حجر بن عدی» صحابه امام علی (ع) توسط افراد مسلح در سوریه گفت: این اقدام از افکار وهابی‌ها ریشه گرفته است، تاریخ وهابی‌ها مملو از این اقدامات است. دعاي روزانه ماه رمضان دعای روزانه ماه رمضان دعای روزانه ماه مبارک رمضان دعاى روز اول ماه مبارك رمضانبسم الله الرحمن الرحیم اللهمَ  اجْعلْ صِیامی فـیه صِیـام الصّائِمینَ وقیامی فیهِ قیامَ القائِمینَ ونَبّهْنی فیهِ عن نَومَةِ الغافِلینَ وهَبْ لی جُرمی فیهِ یا الهَ العالَمینَ واعْفُ عنّی یا ع... اعمال شب و روز نيمه شعبان اعمال شب و روز نیمه شعبان اعمال شب و روز نیمه شعبان دعا و نیایش شب نیمه شعبان، شب بسیار مباركى است. از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است كه از امام محمدباقر علیه‌السلام در مورد فضیلت شب نیمه شعبان سؤال شد؛ امام فرمود آن شب بعد از لیلة القدر... امام خامنه اي رهبر بيداري اسلامي است مصاحبه با خبرگزاری مشرق تيجاني: امام خامنه‌اي رهبر بيداري اسلامي است  همه دانشمندان و علماي فرزانه اسلام كه اسلام صحيح و قرآني و اسلام بر پايه سنت نبوي را نمايندگي مي‌كنند، بر اين مسئله اتفاق نظر دارند كه رهبري امت اسلامي با اي... بايد جهانيان را با فرهنگ و معارف غدير هرچه بيشتر آشنا كرد بايد جهانيان را با فرهنگ و معارف غدير هرچه بيشتر آشنا کرد استاد دانشگاه سوربون فرانسه گفت: بايد جهانيان را با معارف بسيار پربار اهل بيت(ع) و از جمله فرهنگ و معارف غدير هرچه بيشتر آشنا کرد. "دکتر محمد تيجاني سماوي" روز سه شنبه در ادامه همايش چهار روزه "غدير محور وحدت مسلمين" در مشهد افزود: بايد با بهره ... محمد(ص) و على(ع) از ديدگاه شيعيان به ويژه ايرانيان محمد(ص) و على(ع) از ديدگاه شيعيان به ويژه ايرانيان پرسش: آيا حقيقت دارد كه شيعيان و مخصوصاً ايرانيان على(عليه السلام) را بالاتر از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مى دانند و حتى او را خدا مى خوانند!؟ و نيز برخى معتقدند كه جبرئيل اشتباهاً وحى را به محمد(صلى الله عليه وآله) نازل كرده، در صورتى كه ماموريت جبرئيل، رساندن وحى به على(عليه السلام) بوده است؟ دلايل توجه ويژه ى ايرانيان به تشيع دلايل توجه ويژه ى ايرانيان به تشيع پرسش: چرا ايرانيان توجه خاصى به تشيع دارند؟ پاسخ: بعد از فتح ايران به دست قواى مسلمين، ايرانيان آزادى نسبى داشتند و اكراه و اجبارى هم در پذيرش دين مقدس اسلام نداشتند. ولى بر اثر معاشرت با مسلمين، به حقانيت اسلام پى بردند و دين چندين هزار ساله خود را، ناقص تشخيص داده و به اسلام گرويدند...... قدمت شيعه از زمان پيغمبر گرامى اسلام(ص) قدمت شيعه از زمان پيغمبر گرامى اسلام(ص) آيا مذهب شيعه يك مذهب سياسى است كه به دست عبدالله بن سباى يهودى در زمان عثمان ـ خليفه سوم ـ ابداع شد، سپس ايرانيان كه با عربها سابقه بدى داشتند با اين سلاح در مقابل اعراب مسلمان ايستادند. آنگاه تشيع در زمان ديالمه تقويت گرديد و سپس در زمان صفويه مذهب رسمى ايران شد. در صورتى كه در زمان نبى مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) نامى از شيعه وجود نداشته است؟ پاسخ: اولاً بايد گفت كه از ديد شيعيان، عبدالله بن سبأ(1) يك يهودى و ملعون است و در اخبار شيعه از وى مذمت بسيار شده است. ثانياً شيعه يك حزب سياسى نيست كه در زمان خلافت عثمان درست شده باشد، بلكه...... اذكار ماه شعبان اذکار ماه شعبان در کل این ماه هزار بار ذکر « لا اِلهَ اِلا اللهُ وَلا نَعْبُدُ اِلاّ اِیّاهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ » را كه ثواب بسیار دارد؛ گفته شود. هر روز هفتاد مرتبه ذکر « اَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ الْحَىُّ الْقَیّوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَیْهِ» گفته شود..... چرا على(ع) وصيت كرد قبرش پنهان بماند؟ چرا على(ع) وصيت كرد قبرش پنهان بماند؟ چون شهادت حضرت، در آغاز زمان شكل گيرى قدرت معاويه و طغيان بنى اميه و حضور ساير گروه هاى زخم خورده ناكثين و قاسطين و مارقين اتفاق افتاد، آن بزرگوار وصيت نمود كه جسدش را شبانه دفن نمايند و حتى علامتى بر روى آن نگذارند. .... اهل سنت واقعي در چند خط اهل سنت واقعی در چند خط بيشتر علما و امامان اهل سنت، ايراني بوده‌اند و نه تنها شيعه نبوده بلکه تعصّب شديدي ضدّ شيعه و شيعيان ابراز داشته‌اند. کافي است بدانيم بزرگ‌ترين مفسّر آنها که زمخشري است ايراني مي‌باشد و بزرگ‌ترين محدثين آنها بخاري و... رهبري ايران در قلب مسلمانان جهان قرار دارد رهبری ایران در قلب مسلمانان جهان قرار دارد  دکتر تیجانی: رهبری ایران در قلب مسلمانان جهان قرار دارد دکترمحمد تیجانی السماوی، محقق شیعه و نویسنده کتاب آن گاه هدایت شدم، در گفت و گوِی با خبرگزاری رسا، ابراز داشت: علاقه من به رهبر امت اسلامی، حضرت آیت الله سید علی خامنه ای، علاقه ای است ک... انتقاد دكتر تيجاني از فتواهاي تكفيري بر ضد شيعيان انتقاد دکتر تیجانی از فتواهای تکفیری بر ضد شیعیان کتر تیجانی با ابراز تاسف از صدور فتواهای تکفیری از سوی علمای وهابی، آن را محکوم کرد. وی در مصاحبه با پایگاه خبری "نون"، با اشاره به اوضاع نامناسب امنیتی در شهرهای عراق تاکید کرد: افتخار من این است که در کنار بارگاه ائمه اطهار(ع) در کربلا و نجف اشرف شهید شوم سياست امام خامنه‌اي سياست الهي است سیاست امام خامنه‌ای سیاست الهی است «محمد تیجانی سماوی» اسلام‌پژوه شیعه تونسی، در 2 فوریه 1943 میلادی (1315) در شهر «قوضه» در جنوب تونس زاده شد. خانواده او اصالتاً از شهر «سماوه» عراق بودند که بعدها به تونس مهاجرت کردند. تحصیلات ابتدایی را در ی... دكتر تيجاني : ايرانيان مي‌خواهند پرچم اسلام برافراشته شود دکتر تیجانی : ايرانيان مي‌خواهند پرچم اسلام برافراشته شود به گزارش پایگاه بقیع به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، دكتر محمد تيجاني سماوي را بسياري در ايران و جهان اسلام با كتاب «ثم اهتديت» مي‌شناسند؛ كتابي كه بسيار مورد علاقه و توجه خوانندگان از جمله رهبر انقلاب قرار گرفت. تيجاني خود دراين‌باره مي‌گويد: «ايشان (رهبر انقلاب) كتاب «ثم اهتديت» را ستايش نمودند و گفتند اين كتاب، كتاب تو نيست بلكه نسيمي از بركات اهل بيت (ع) است.» به مناسبت هفته وحدت به سراغ اين نويسنده و پژوهشگر مسائل اسلامي رفتيم تا درباره موضوع وحدت و مسائل جهان اسلام به گفت‌وگو بپردازيم: خدمتگذاري دكتر تيجاني در حرم حسيني(ع) خدمتگذاری دکتر تیجانی در حرم حسینی(ع) حجت الاسلام دکتر سید محمد تیجانی سماوی» نویسنده و متفکر تونسی است که پس از زیارت عتبات مقدسه عراق به خدمتگزاری در مرقد شریف امام حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام مشغول شد. چهل حديث « تربيت كودك و نوجوان » چهل حديث قهر كن، ولى طولش نده شخصى مى گويد: از دست فرزندم نزد امام كاظم عليه السلام شكايت كردم. حضرت به من فرمودند: لاتَضْـرِبْهُ وَاهْجُـرْهُ وَلاتـُطِلْ. حضرت به من فرمودند: او را كتك نزن و با وى قهر كن، اما آن را طولانى نكن. اقدامات تروريستهاي سوريه نتيجه فتواهاي وهابي اقدامات تروریستهای سوریه نتیجه فتواهای وهابی است "محمد تیجانی سماوی» اسلام پژوه تونسی در گفت‌وگو با خبرنگار بین الملل خبرگزاری فارس درباره هتک حرمت مزار «حجر بن عدی» صحابه امام علی (ع) توسط افراد مسلح در سوریه گفت: این اقدام از افکار وهابی‌ه... فعاليت شيعيان درعربستان فعالیت شیعیان درعربستان اساسا نقطه آغاز تشیع در جهان اسلام حجاز و به‌طور مشخص مدینه منوره بوده است كه گروهی از صحابه پیامبر(ص) همچون ابوذر و سلمان و مقداد و عمار و ...